Daisypath Anniversary tickers
روزهای منتهی به سه شنبه اصلا روزهای خوبی نبود؛درست از همون روزی که توی معاینات دوره ای؛دکتر گفت تست کومبس رو باید پیش از تزریق روگام انجام بدم تا ببینن حساسیت تا الان ایجاد نشده باشه؛همه وجودم شد دلهره؛و این اضطراب وقتی بدتر شد که توی سایت جواب سوالم رو دادن؛ایجاد حساسیت باعث میشد بعد تولد نوزاد خونش رو کلا تعویض کنن و در نوزادان بعدی احتمال بروز هیدروپس؛وجود داشت!روزی که اینا رو برای بابایی و خاله توضیح میدادمدرست مثل روزی که فهمیدم ار هاش منفی هستم؛دلم گریه میخواست...

 

دکترکه پرسیده بود گژوه خونت چیه؛با تردید گفتم آی مثبت؛و البته که تردیدم سر آ بودن و نبودنش بود نه مثبت و منفی!!و از برگه های آزمایشات پیش از ازدواج؛باز هم جز مثبت بودن هیچی خاطرم نبود!دکتر که گفت با حدس و گمان نمیشه و برام همراه سایر آزمایشات؛تعیین گروه خونی هم نوشت بازم خیالم راحت بود؛تا جایی که خاطرم بود بابا منفی بود و این به داداشم منتقل شده بود.و روزی که رفتیم جواب رو گرفتیم وا رفتم!آ همون آ بود اما نه مثبت!!با ترس پرسیدم که تا جایی که خاطرمه مثبت بودم و اونا توضیح دادن اگه مدرکی هست بیارم تا دوباره آزمایش کنن؛و فقط خدا میدونه که تا ماشین چطور خودمو نگه داشتم و بعد...شب تولد امام سجاد بود و درست دمدمای اذان مغرب؛زدم زیر گریه و همه رو هول کردم؛بابایی و خاله رفتن پیش دکترم چون حال خودم اصلا جالب نبود،و دختر داییت طفلی پابه پای من اشک ریخت؛دکتر خودم اون روز نبود،شوهرخاله که پرستاره گفت اصلا جای نگرانی نیست؛کارش فقط یه تزریقه و خیلیا اینجورن؛من علوم تجربی نخونده بودم اما میدونستم ار هاش منفی مادر اگه به موقع اقدام نشه روی بچه های بعدی اثرات بد میذاره و جون دلم؛من دیگه یک مادر بودم!اوضاع وقتی بدتر شد که به تائید خاله ها و دایی؛هم مامان بزرگ و هم بابابزرگ،مثبت بودن و دکتر هم گفت این آزمایشگاه خطا نداره و اصولا تعیین گروه خونی آزمایش پیچیده ای نیست که احتمال خطا توش باشه!آزمایش بدون مدرک؛توی یه آزمایشگاه معتبر دیگه تکرار شد و نتیجه همون بود!و من شدم مامان نگران ار هاش منفی که دائم باید حواسش می بود اگه خدای ناکرده تا پیش از ماه هفت خونریزی یا لک بینی داشت؛برای تزریق روگام اقدام کنه!

اونروزهای کذایی تصور میکردم افراد مثل من خیلی خیلی معدودن؛خانمایی ار هاش منفی با همسرانی با گروه خونی مثبت،اما کمی بعدتر توی تلگرام با خانمای زیادی آشنا شدم که همه موقعیت منو داشتن!در حال سپری کردن بارداری بودن ویا اونو پشت سر گذاشته بودن؛دلم خیلی قرصتر شد؛و دیروز که بعد از گرفتن آزمایشات و تائید دکترم برای تزریق روگام رفتم؛پرستاری که میخواست تزریق رو انجام بده هم منفی بود!!آروم گرفتم و فهمیدم اصلا مسئله پیچیده ای نبوده و البته که کار خدا بی حکمت نیست چون من شب قبل از یه بیمارستان دیگه پرس و جو کرده بودم و قرار بود برم اونجا؛اما صبح بابایی که اینجا کار داشت منو هم برد که آمپولم رو بزنم و این شد آشنایی با به خانم پرستار مثل خودم!و سرانجام دیروز به لطف خدا بخش عظیمی از استرس های مامانی کم شد اما هنوز تا اومدنت اضطرابها و ترس های زیادی هست که باید متحمل بشم مثل وقتایی که تنبلی میکنی و کمتر تکون میخوری!

 

سهشنبه همراه با تست کومبس؛باید آزمایش تحمل گلوکز رو هم انجام میدام؛کلی مامان اونجا بود؛شکم من از همه کوچولوتر بود!و پیدا کردن رگم از ابتدای بارداری تا الان یک مصیبت!برای تست خون دوم رفته بودم و خون قطره قطره میچکید توی شیشه؛یه مامانی هم اونجا منتظر بود مثل من؛تازه از تخت اومده بود پایین که مامانش رسید و با نگرانی خاصی سوال کرد؛چی شده مامان؟!میدونی شیرینم بااینکه تموم مدت بابایی باهام بود؛که پابه پای من و حتی بیشتر ناشتا بود؛که وقتی اصرارش میکردم برو یه چیزی بخور تو که مجبور نیستی،با عشق زل میزد تو چشامو میگفت عزیزم نمیتونم تو چیزی نخوری من بخورم؛بعد باهم میخوریم؛بااینکه فوری برام محلول گلوکز رو درست کرد تا بخورم،که حواسش به هرساعتی که میگذشت و باید تست میدادم بود؛که وقتی بعد خوردن گلوکز محلول حس خفیف سردرد اومد سراغم و جایی نبود سرمو بذارم دستشو حایل کرد بین سرم و دیوار تا به دستش تکیه کنم؛که به خاطر حال و شرایطم که اتفاقا خیلی هم خوب بود؛گذاشت هرچقدر دلم میخواد خودمو لوس کنم و جلوی همه سرمو هی بذارم رو شونه اش و عشوه بیام؛بااینکه قبل اتمام ساعت سوم و آخرین تزریق فوری رفت برام کیک و آبمیوه گرفت و سفارش کرد زودتر رسیدم بیرون نرم که گرمه و خونه که رسیدیم همه کارا رو حتی آشپزی کرد،بااینکه همه مدت مثل کوه پشتم بود و باعث خوشی و دلگرمیم؛اما اون لحظه ای که اون مادر برگشت و با نگرانی از دختر باردارش پرسید چی شده مامان؛دلم بدجور مچاله شد!دلم مامانم رو خواست؛خیلی زیاد اما تموم مدت بعدش همه حواسم بود که مبادا جلوی بابایی بگم خوش به حال اون خانم با مامانش بود!و سعی کردم فراموشش کنم؛بودن بابایی ارزش بی اندازه ای داشت برام؛خدا سایه اش رو سالم و سلامت روی سرمون حفظ کنه ان شإالله

 

نتایج آزمایش تحمل گلوکز هنوز به دست دکتر نرسیده اما شکرخدا اعداد خوب بود،دیروز هم رفتیم بالشها؛رختخوابها و لحافی که مامان بزرگ زحمتشو کشیده بود تحویل گرفتیم خیلی نازن؛راه میرم نگاهشون میکنم و دلم برات غش و ضعف میره و قربون صدقه ات میرم عشق مامان؛ماه های آخر سختتر از همیشه میگذره و خوابیدن دشوارتر میشه اما امید به دیدن روی ماهت همه رو بی مقدار میکنه؛و خوشترین و شیرین ترین لحظات برای منه؛وقتی تو شروع میکنی به تکون خوردن و هیچ کسی حتی بابایی نمیتونه اون حس بی نظیر فوق العاده رو تجربه کنه!و من از ته دل از خدا میخوام این سختی های شیرین نصیب همه اونایی که از این نعمت محرومن بشه ان شإالله..

 

خدایا؛حضورت توی زندگیم همیشگیه و هرلحظه است؛و من تمام قد؛با همه وجود و از عمیق ترین نقطه قلبم شاکرت هستم برای این خوشبختی؛برای وجود همسر مهربان و بی نظیرم؛فرزند دلبندم که لحظه به لحظه توی وجودم شکل میگیره و فرصت دیدن میوه عشقمون؛پاره ای از وجود من و عزیزترین فرد زندگیم؛خدایا هزاران هزاربار شکرت؛عزیزانم رو به خودت میسپارم..

 

 

 

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
نوشتن بعد از مدتها؛کمی سخته اونم در حالی که طی این مدت طولانی هزاران حرف برای گفتن داشتی و به لطف بلاگفا همه بیات شدن!و تایپ کردن با تبلت کاری ست بسی دشوارتر و لبریز از غلط های املایی!!ببخشید

 

امروز روز زیاد خوبی نبود؛بعد از چندین روز فعالیت زیاد به صورت صبح و عصر که طی دو روز گذشته به اوج خودش رسیده بود و یه دنیا خستگی و درد پا و پشت؛از صبح هرچی منظر تکونهای قشنگت شدم هیچ خبری نبود! فقط خدا میدونه که چقدر مضطرب و نگران بودم؛اولش فکر کردم به خاطر گرسنگی طولانیه اما خوردن صبحونه هم تغییری در وضعیت نداد؛بعد طبق توصیه شیرینی و شربت خوردم و به پهلو دراز کشیدم اما خانمی که تو باشی هیچ وقت خدا نسبت به شیرینی واکنش نشون ندادی و امروز هم!بابایی کاملا بی تجربه ات هم که مرتب میگفت تکون میخوره اشکال نداره!! میگفت دو روز،دو روز تکون نمیخورده و هیچی نبوده حالا یه از صبحه ها!!و بغض لعنتیم نمیذاشت براش دقیق توضیح بدم که عزیز من!اولش خیلی ریز بوده و حرکاتش نامحسوس اما حالا که ماشالله برای خودش خانمی شده باید حرکاتشو چک کرد و خطر داره!خب بابایی دور و برش بچه نبوده که بدونه خودشم که بار اولشه!دیگه رسما گریه میکردم که خدا خیر بده کسی رو که تلگرام رو بنا کرد البته گروه های خوبش!!تو گروه مطرح کردم و شخص خانم مدیر پیشنهاد دادن آب سرد بخورم و به پهلو بخوابم و بعد از این کار سرانجام خانم خانما شروع کرد به تکون خوردن!بعد از ناهار و تموم مدتی ه خواب بودم هم حواسم بهت بودهاااا،آروم بودی تا بیدار شدم و آب و میوه ای خوردم و دوباره شروع کردی؛فدات بشم عشقم!

 

دیروز همین جور که منتظر مهمونا نشسته بودم و دستام رو شکمم قلاب بود؛ یه حرکت محکم کردی جوری که دستم تکون خورد،وای خدا چه لذتی داشت!اما بعدش هرچی خیره شدم ببینم حرکاتت رو؛رفتی اون پایین و یواش برای خودت وول میخوردی؛شیطون!امروزم بابا داشت از تجربه اولین باری که دید شکمم یهو تکون خورد و اومد بالا حرف میزد؛میگفت خیلی باحال بود!بله فوق العاده لذت بخش بود از ته دلم دعا میکنم انشالله این خوشی های بی نظیر رو خدا نصیب همه منتظرا بکنه

 

حرفهای زیادی برای گفتن باهات داشتم؛از روزهای وحشتناکی که حالم به شدت بد بود؛روزهایی که پشیمون بودم؛روزهایی که برای اولین بار تو مونیتور سونوگرافی دیدیمت و همونجا دلمو باختم بهت!و چقدر دلم میخواست همه جا جار بزنم که دیدن دست و پای کوچولوت چقدر لذت بخش بوده؛روزی که برای اولین بار یه نبض خیلی کوچولو اطراف نافم شروع کردن به زدن و حس شیرین شروع حرکاتت؛و بعدتر؛کمی قبل از این روزها؛وقتی نشسته بودم روی تخت منتظر بابایی و یهو چشمم افتاد به شکمم که اومد بالا!!ولی تو همه این ناخوشی ها وخوشی های من و ما؛دفتر خاطرات قدیمی مامان دچار مشکل شد!شاید یه روز سرفرصت همه رو شفاهی برات گفتم

 

برای مامان دعا کن فرشته کوچیکم؛دعا کن برای مامانی که چند روز دیگه باید تست بده تا خدای نکرده حساسیت ایجاد نشده باشه و بعدش روگام بزنه؛برای مامان ار هاش منفیت دعا کن؛خودم مهم نیستم عشقم نگران تو و خواهر یا برادر احتمالی بعدیتم

 

یادته گفتم؛با همه عشقم به تو،هیچ چیزی جای عشقم به بابایی رو نمیگیره؟!هنوز هم سر همون عهد و پیمانم!بیشتر از مامان شدن خودم ذوق دیدن بابا شدن عزیزم رو دارم؛بابایی که از الان برای داماد بیچاره آینده اش خط و نشون میکشه و چشم دیدنش رو نداره و میخواد تو رو ترشی بندازه!الهی هزاران بار شکرت که فرصت دیدن میوه عشقمون رو بهمون ارزانی داشتی؛عزیزانم رو در پناه خودت حفظ کن

 

 

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.