Daisypath Anniversary tickers
عاقبت در یک شب از شب های دور؛کودک من،پا به دنیا می نهد...

 

آن زمان بر من خدای مهربان؛نام شورانگیز"مادر"می نهد ...!

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
این روزها،شیطنتت بیشتر از قبل شده!گاهی اینقدر بدن کوچولوی قشنگت رو محکم به شکمم فشار میدی که یه لحظه میترسم!حس قشنگیه و قشنگترم میشه وقتی بدونم اون قسمتی که درست زیر دست من قلمبه میشه و میاد بالای؛کجای تن نازک و لطیفته!میخوام ان شإالله دوشنبه برم سونو و تو رو ببینیم؛من و بابایی!بی صبرانه منتظرم یه بار دیگه اونجا ببینمت؛دیگه چیز زیادی تا اومدنت نمونده فرشته کوچولوی من!

 

زورت حالا خیلی بیشتر از قبل شده،چند شب پیش که رو به بابایی دراز کشیده بودم و شکممون بهم میخورد یه لگد محکم زدی که؛باباجونم فهمید!با هیجان گفت که شکم منم تکون خورد و همین جور که دست میکشید به شکمم قربون صدقه تو میرفت..

 

دختر قشنگم؛داریم به دومین سالگرد زدواج من و بابایی نزدیک میشیم؛فقط یه هفته دیگه مونده!تا اون روز طلایی شیرین،این روزها خیلی بیشتر از اون روزها عاشقم؛عاشق مرد مهربون و خوش اخلاقی که پشت و پناه من و تویه عزیزم،و همه امید و دلگرمی من به آینده،عاشق مردی که حالا "پدر"توست میوه دلم!یه پدر بی نهایت مهربون و دلسوز...

 

خدایا،شکرت!شکرت برای همه چیز برای همه خوشبختی هامون؛عزیزانم رو به دستان قدرتمند و مهربان تو می سپارم؛حافظشون باش

 

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
هفته پیش؛تا اواخر هفته اصلا روزای خوبی نبود؛روزایی پر از استرس و نگرانی و دلتنگی..بعد از یه سفر کوتاه تفریحی به خارج از شهر؛تو برای چندین روز ساکت و آروم نشسته بودی و شدت و مدل حرکت هات کاملا عوض شده بود؛آه عزیزم فقط خدا میدونه که تموم اون مدت مامانت چی کشید!یواشکی زار میزدم و التماس تو و خدا رو میکردم که برگردی به حالت قبل و خوب باشی؛بابایی مدام میگفت که نگران نباش خسته است خوبه،ولی من درک نمیکردم این همه خستگی طبیعی باشه!!!همه میگفتن همین که هنوز تکون میخوره یعنی شکرخدا حالش خوبه؛جای نگرانی نیست و...من دلم سخت برای لگدای قشنگت تنگ شده بود!نمیخوام اون روزای بد رو دوباره مرور کنم روزای بیست و هشتمین هفته؛درست هفته ای که تو باید شروع میکردی به جنب و جوش های بیشتر!تا یه روز عصر که خواب بودم و داشتم خواب میدیدم؛توی خوابی که هیچ ارتباطی به تو نداشت؛یهو دیدم که داری محکم به پهلوم لگد میزنی؛کمی فاصله و بعد دوباره لگدای خیلی شدید!از خواب بیدار شدم و تو همون لحظه زیر دستم یه حرکت آروم کردی؛آخ خدا چه کیفی داشت و تو نازنین دخترم ازهمون لحظه دختر خوب خودم شدی دوباره!فدات بشم عزیزدلم..

 

دیروزم که هزار ماشالله یکسره در حال حرکت بودی؛دیگه دلم داشت ضعف میرفت حتی توی خواب هم آروم نبودی عشقم؛الحمدلله که پرجنب و جوش بودی اینو خیلی دوست دارم نفسم و امشب..هیچ وقت ذوق و عشقی که توی چشمای بابایی بود رو از یاد نمیبرم وقتی تو همچین محکم بهم لگد زدی که شکمم کاملا اومد جلو،با هیجان از حرکتت میگفت حیف که باید میرفت سرکار...

 

 

اینروزا دیگه صبرمون داره به آخراش میرسه؛حدود دو ماه و نیم دیگه ان شإالله توی آغوشم خواهی بود؛بعد من و بابایی هی میگیم سال دیگه این موقع دخترمون اینقدریه؛اینکارو میکنه؛حرف میزنه و اوه!از ته دلم به حق این شب عزیز میخوام که تو و بابایی عشقای من همیشه سالم و سلامت باشین ان شإالله

 

خدایاهزاران بار شکرت که دوباره همه چیز برگشت به قبل؛خدایا دیگه هرگز اون روزای سخت برام تکرار نشه؛برای هیچ مادری؛خایا ممنونم ...

 

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
تو یه شب قشنگ؛همین طور که نشستم و بی هدف خیره شدم به تی وی،ناگهان تو شروع میکنی به ضربه زدن های محکم!فوری به بابایی میگم:داره تکون میخوره!بابایی اون طرف سالن نشسته نگاه میکنه و از همون فاصله شکمم میبینه که با هر حرکت تو؛بالا میاد!هیجان زده بدو میاد پایین پام میشینه،با ذوق میگه که دیدم و خیره میشه به شکمم!یه کم که میگذره و تو هیچ حرکتی نمیکنی،دستشو میذاره رو شکمم؛لباش نزدیک میاره و صدات میکنه ولی شما دیگه حرکت محکمی نمیکنی!!!طفلی بابا جون!صبحم دوباره با ذوق و شوق از دیشب تعریف میکنه و اینکه خیلی باحال بوده!عصر که نیست و ما تنهاییم زیر دوش همین جور که شکممو دست میکشم و باهات حرف میزنم ازت میخوام بعد این وقتایی که بابا هست بیشتر تکون بخوری؛البته محکم ها!گناه داره طفلی خیلی خوشش میاد...و این ذوق بابا جون و حرکات و ضربه های تو یعنی،اوج خوشبختی،خدایا شکرت!

 

داریم به اواسط ماه هفت میرسیم؛تنها سه ماه دیگه ان شإالله تا اومدنت مونده،و تو عزیزدل ما از  امروز که بیست مرداد ماهه؛تا تاریخ تقریبی نوزده آبان،هرروز ما رو چشم انتظارتر خواهی کرد!دلبندم؛سخت منتظر روزی هستم که برای اولین بار ببینمت؛به آغوش بکشمت و از شیره جونم سیرت کنم!و سخت تر از اینها؛منتظر دیدن لحظه ای هستم که بعد از دنیا اومدنت؛بابایی من و تو رو میبینه!عاشقتونم عزیزان من...

 

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
وقتی که صبح؛هنوز از جات بلند نشدی و تازه چشماتو باز کردی؛منتظری تا مغزت لود بشه و تو بررسی کنی که امروز چه کارهایی داری و تصمیم بگیری ناهار چی درست کنی؛یهو چندتا لگد محکم نوش جان میکنی؛این یعنی امروز هم یکی از قشنگترین روزهای عمرته!و تو بی نهایت خوشبختی؛خوشبختی که فرصت چشیدن این لگدهای کوچولو رو داری،خوشبختی وقتی کمرت از دو دقیقه ایستادن و راه رفتن درد میگیره؛خوشبختی که پشتت به خاطر نشستن درد میگیره؛خوشبختی که ماه هاست حسرت یه ساعت طاقباز خوابیدن به دلت مونده؛خوشبختی که دستت هنوز از تزریق سرنگها و آمپولها کبوده،خوشبختی که...خوشبختی که "مادری"!!و این قشنگترین و مقدس ترین کلمه ای هست که تا الان،تنها مختص نازنین مامانم بود و حالا،من هم به لطف خدا ملقب شدم به این واژه مقدس!

 

بعد؛آروم دستم رو میکشم روی شکمم،با صدایی که به خاطر خواب آلودگی خش داره؛با لبخندی که نه فقط لبهام؛که همه وجودم رو پر کرده،با سرخوشی و عشق بی نهایت بهش میگم:سلام دختر قشنگم،صبحت بخیر عزیزدلم و باقی قربون صدقه رفتنهای یه مامان تنبله،برای دخمل زرنگی که زودتر از مامانش پاشده و با لگدای کوچولوش به زعم مامانش،میخواد مراتب اعتراض و گرسنگی خودشو به مامانش اعلام کنه!و من؛امروز رو هم که با حرکات فرزند دلبندم آغاز شد،به فال نیک میگیرم،ان شإالله که روز فوق العاده ای در پیش داریم و کاش بابایی هم الان کنارمون بود و انتظار میکشم که ظهر تا بیاد شیرین کاری های دخملشو براش تعریف کنم!

 

بعد،ازته دلم از خدا میخوام که لذت چشیدن این سختی های شیرین رو نصیب همه زوج هایی بکنه که ازش محروم هستن،و نصیب همه زنها و دختران سرزمینم،تا بدونن که وقتی خدا،اونا رو"زن"خلق کرد،قطعا بی اندازه دوستشون داشت و برگزیدشون تا درک کنن چیزهایی رو که هیچ مردی،هرگز در طول تاریخ بشر اونها رو درک نکرده و نخواهد کرد!و خدایا،چه دردی شیرینتر از درد مادری؟!که درست از لحظه اولی که بفهمی مادری باهات همراهه تا...تا همیشه تاریخ!و شیرینترین ضرباتی که نصیب یه زن میشه،همین لگدهای وقت و بی وقت و کوچیکه!

 

خدایا!میشه این همه نعمت داشت و شکرگزارت نبود؟!میشه خودت و عزیزانت سلامت باشین،یار مهربونی که تو نصیب کردی کنارت باشه،و میوه این عشق در دلت و با همه وجود نگفت،الهی؛هزاران هزار بار شکرت؟!و به یاد نیاورد روزهای غمگین و سیاه همین چند سال پیش رو؟!و دعا نکرد برای تداوم این نعمتهای دوست داشتنی و بهره بردن همه از عشق که شهد شیرین و گوارای زندگیه و خوشبختی و فرزند سالم و صالح،ان شإالله...خدایا با همه وجود بی مقدارم از تویی که دریای بی کران بخشندگی و مهر و محبت هستی،تا آخرین نفسم سپاسگزارم،الهی هزاران بار شکرت...

 

_ با دختر داییم که حرف میزنم؛گاهی حس میکنم چقدر غریب شدیم ما،به یاد میارم روزهای بی خیال دختری رو،وقتی که خبرهای داغمون ازدواج این دوست و اون دوست بود و شوخی هامون،مربوط به ازدواج!وقتی دلامون میگرفت و هی برای هم اس میدادیم و حرف میزدیم،و شاید اونم مثل من،حتی توی خوشترین رویاهاش هم این روزها رو نمیدید که این روزها میتونه هزاران بار شیرینتر از اون رویاها باشه،و کمی بعدتر وقتی صحبتهامون حول محور جهاز میچرخید و اخلاق همسرامون و حالا ...مثل همه مامانا دغدغه فلان پوشک و ویزیت دکتر و خواب و بیداری کوچولوهامون!چقدر زود بزرگ شدیم؛چقدر زود از قالب دخترای بی مسئولیت خونه بابا که روزی چندبار و هربار؛دقایق طولانی باهم حرف میزدیم،در اومدیم و شدیم خانم خونه خودمون و مامان دوتا دختر کوچولو که ممکنه حتی روزها بگذره و فرصت نکنیم یه احوالی از هم بپرسیم!!چقدر غریب..چقدر شیرین!

 

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
روزهای منتهی به سه شنبه اصلا روزهای خوبی نبود؛درست از همون روزی که توی معاینات دوره ای؛دکتر گفت تست کومبس رو باید پیش از تزریق روگام انجام بدم تا ببینن حساسیت تا الان ایجاد نشده باشه؛همه وجودم شد دلهره؛و این اضطراب وقتی بدتر شد که توی سایت جواب سوالم رو دادن؛ایجاد حساسیت باعث میشد بعد تولد نوزاد خونش رو کلا تعویض کنن و در نوزادان بعدی احتمال بروز هیدروپس؛وجود داشت!روزی که اینا رو برای بابایی و خاله توضیح میدادمدرست مثل روزی که فهمیدم ار هاش منفی هستم؛دلم گریه میخواست...

 

دکترکه پرسیده بود گژوه خونت چیه؛با تردید گفتم آی مثبت؛و البته که تردیدم سر آ بودن و نبودنش بود نه مثبت و منفی!!و از برگه های آزمایشات پیش از ازدواج؛باز هم جز مثبت بودن هیچی خاطرم نبود!دکتر که گفت با حدس و گمان نمیشه و برام همراه سایر آزمایشات؛تعیین گروه خونی هم نوشت بازم خیالم راحت بود؛تا جایی که خاطرم بود بابا منفی بود و این به داداشم منتقل شده بود.و روزی که رفتیم جواب رو گرفتیم وا رفتم!آ همون آ بود اما نه مثبت!!با ترس پرسیدم که تا جایی که خاطرمه مثبت بودم و اونا توضیح دادن اگه مدرکی هست بیارم تا دوباره آزمایش کنن؛و فقط خدا میدونه که تا ماشین چطور خودمو نگه داشتم و بعد...شب تولد امام سجاد بود و درست دمدمای اذان مغرب؛زدم زیر گریه و همه رو هول کردم؛بابایی و خاله رفتن پیش دکترم چون حال خودم اصلا جالب نبود،و دختر داییت طفلی پابه پای من اشک ریخت؛دکتر خودم اون روز نبود،شوهرخاله که پرستاره گفت اصلا جای نگرانی نیست؛کارش فقط یه تزریقه و خیلیا اینجورن؛من علوم تجربی نخونده بودم اما میدونستم ار هاش منفی مادر اگه به موقع اقدام نشه روی بچه های بعدی اثرات بد میذاره و جون دلم؛من دیگه یک مادر بودم!اوضاع وقتی بدتر شد که به تائید خاله ها و دایی؛هم مامان بزرگ و هم بابابزرگ،مثبت بودن و دکتر هم گفت این آزمایشگاه خطا نداره و اصولا تعیین گروه خونی آزمایش پیچیده ای نیست که احتمال خطا توش باشه!آزمایش بدون مدرک؛توی یه آزمایشگاه معتبر دیگه تکرار شد و نتیجه همون بود!و من شدم مامان نگران ار هاش منفی که دائم باید حواسش می بود اگه خدای ناکرده تا پیش از ماه هفت خونریزی یا لک بینی داشت؛برای تزریق روگام اقدام کنه!

اونروزهای کذایی تصور میکردم افراد مثل من خیلی خیلی معدودن؛خانمایی ار هاش منفی با همسرانی با گروه خونی مثبت،اما کمی بعدتر توی تلگرام با خانمای زیادی آشنا شدم که همه موقعیت منو داشتن!در حال سپری کردن بارداری بودن ویا اونو پشت سر گذاشته بودن؛دلم خیلی قرصتر شد؛و دیروز که بعد از گرفتن آزمایشات و تائید دکترم برای تزریق روگام رفتم؛پرستاری که میخواست تزریق رو انجام بده هم منفی بود!!آروم گرفتم و فهمیدم اصلا مسئله پیچیده ای نبوده و البته که کار خدا بی حکمت نیست چون من شب قبل از یه بیمارستان دیگه پرس و جو کرده بودم و قرار بود برم اونجا؛اما صبح بابایی که اینجا کار داشت منو هم برد که آمپولم رو بزنم و این شد آشنایی با به خانم پرستار مثل خودم!و سرانجام دیروز به لطف خدا بخش عظیمی از استرس های مامانی کم شد اما هنوز تا اومدنت اضطرابها و ترس های زیادی هست که باید متحمل بشم مثل وقتایی که تنبلی میکنی و کمتر تکون میخوری!

 

سهشنبه همراه با تست کومبس؛باید آزمایش تحمل گلوکز رو هم انجام میدام؛کلی مامان اونجا بود؛شکم من از همه کوچولوتر بود!و پیدا کردن رگم از ابتدای بارداری تا الان یک مصیبت!برای تست خون دوم رفته بودم و خون قطره قطره میچکید توی شیشه؛یه مامانی هم اونجا منتظر بود مثل من؛تازه از تخت اومده بود پایین که مامانش رسید و با نگرانی خاصی سوال کرد؛چی شده مامان؟!میدونی شیرینم بااینکه تموم مدت بابایی باهام بود؛که پابه پای من و حتی بیشتر ناشتا بود؛که وقتی اصرارش میکردم برو یه چیزی بخور تو که مجبور نیستی،با عشق زل میزد تو چشامو میگفت عزیزم نمیتونم تو چیزی نخوری من بخورم؛بعد باهم میخوریم؛بااینکه فوری برام محلول گلوکز رو درست کرد تا بخورم،که حواسش به هرساعتی که میگذشت و باید تست میدادم بود؛که وقتی بعد خوردن گلوکز محلول حس خفیف سردرد اومد سراغم و جایی نبود سرمو بذارم دستشو حایل کرد بین سرم و دیوار تا به دستش تکیه کنم؛که به خاطر حال و شرایطم که اتفاقا خیلی هم خوب بود؛گذاشت هرچقدر دلم میخواد خودمو لوس کنم و جلوی همه سرمو هی بذارم رو شونه اش و عشوه بیام؛بااینکه قبل اتمام ساعت سوم و آخرین تزریق فوری رفت برام کیک و آبمیوه گرفت و سفارش کرد زودتر رسیدم بیرون نرم که گرمه و خونه که رسیدیم همه کارا رو حتی آشپزی کرد،بااینکه همه مدت مثل کوه پشتم بود و باعث خوشی و دلگرمیم؛اما اون لحظه ای که اون مادر برگشت و با نگرانی از دختر باردارش پرسید چی شده مامان؛دلم بدجور مچاله شد!دلم مامانم رو خواست؛خیلی زیاد اما تموم مدت بعدش همه حواسم بود که مبادا جلوی بابایی بگم خوش به حال اون خانم با مامانش بود!و سعی کردم فراموشش کنم؛بودن بابایی ارزش بی اندازه ای داشت برام؛خدا سایه اش رو سالم و سلامت روی سرمون حفظ کنه ان شإالله

 

نتایج آزمایش تحمل گلوکز هنوز به دست دکتر نرسیده اما شکرخدا اعداد خوب بود،دیروز هم رفتیم بالشها؛رختخوابها و لحافی که مامان بزرگ زحمتشو کشیده بود تحویل گرفتیم خیلی نازن؛راه میرم نگاهشون میکنم و دلم برات غش و ضعف میره و قربون صدقه ات میرم عشق مامان؛ماه های آخر سختتر از همیشه میگذره و خوابیدن دشوارتر میشه اما امید به دیدن روی ماهت همه رو بی مقدار میکنه؛و خوشترین و شیرین ترین لحظات برای منه؛وقتی تو شروع میکنی به تکون خوردن و هیچ کسی حتی بابایی نمیتونه اون حس بی نظیر فوق العاده رو تجربه کنه!و من از ته دل از خدا میخوام این سختی های شیرین نصیب همه اونایی که از این نعمت محرومن بشه ان شإالله..

 

خدایا؛حضورت توی زندگیم همیشگیه و هرلحظه است؛و من تمام قد؛با همه وجود و از عمیق ترین نقطه قلبم شاکرت هستم برای این خوشبختی؛برای وجود همسر مهربان و بی نظیرم؛فرزند دلبندم که لحظه به لحظه توی وجودم شکل میگیره و فرصت دیدن میوه عشقمون؛پاره ای از وجود من و عزیزترین فرد زندگیم؛خدایا هزاران هزاربار شکرت؛عزیزانم رو به خودت میسپارم..

 

 

 

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
نوشتن بعد از مدتها؛کمی سخته اونم در حالی که طی این مدت طولانی هزاران حرف برای گفتن داشتی و به لطف بلاگفا همه بیات شدن!و تایپ کردن با تبلت کاری ست بسی دشوارتر و لبریز از غلط های املایی!!ببخشید

 

امروز روز زیاد خوبی نبود؛بعد از چندین روز فعالیت زیاد به صورت صبح و عصر که طی دو روز گذشته به اوج خودش رسیده بود و یه دنیا خستگی و درد پا و پشت؛از صبح هرچی منظر تکونهای قشنگت شدم هیچ خبری نبود! فقط خدا میدونه که چقدر مضطرب و نگران بودم؛اولش فکر کردم به خاطر گرسنگی طولانیه اما خوردن صبحونه هم تغییری در وضعیت نداد؛بعد طبق توصیه شیرینی و شربت خوردم و به پهلو دراز کشیدم اما خانمی که تو باشی هیچ وقت خدا نسبت به شیرینی واکنش نشون ندادی و امروز هم!بابایی کاملا بی تجربه ات هم که مرتب میگفت تکون میخوره اشکال نداره!! میگفت دو روز،دو روز تکون نمیخورده و هیچی نبوده حالا یه از صبحه ها!!و بغض لعنتیم نمیذاشت براش دقیق توضیح بدم که عزیز من!اولش خیلی ریز بوده و حرکاتش نامحسوس اما حالا که ماشالله برای خودش خانمی شده باید حرکاتشو چک کرد و خطر داره!خب بابایی دور و برش بچه نبوده که بدونه خودشم که بار اولشه!دیگه رسما گریه میکردم که خدا خیر بده کسی رو که تلگرام رو بنا کرد البته گروه های خوبش!!تو گروه مطرح کردم و شخص خانم مدیر پیشنهاد دادن آب سرد بخورم و به پهلو بخوابم و بعد از این کار سرانجام خانم خانما شروع کرد به تکون خوردن!بعد از ناهار و تموم مدتی ه خواب بودم هم حواسم بهت بودهاااا،آروم بودی تا بیدار شدم و آب و میوه ای خوردم و دوباره شروع کردی؛فدات بشم عشقم!

 

دیروز همین جور که منتظر مهمونا نشسته بودم و دستام رو شکمم قلاب بود؛ یه حرکت محکم کردی جوری که دستم تکون خورد،وای خدا چه لذتی داشت!اما بعدش هرچی خیره شدم ببینم حرکاتت رو؛رفتی اون پایین و یواش برای خودت وول میخوردی؛شیطون!امروزم بابا داشت از تجربه اولین باری که دید شکمم یهو تکون خورد و اومد بالا حرف میزد؛میگفت خیلی باحال بود!بله فوق العاده لذت بخش بود از ته دلم دعا میکنم انشالله این خوشی های بی نظیر رو خدا نصیب همه منتظرا بکنه

 

حرفهای زیادی برای گفتن باهات داشتم؛از روزهای وحشتناکی که حالم به شدت بد بود؛روزهایی که پشیمون بودم؛روزهایی که برای اولین بار تو مونیتور سونوگرافی دیدیمت و همونجا دلمو باختم بهت!و چقدر دلم میخواست همه جا جار بزنم که دیدن دست و پای کوچولوت چقدر لذت بخش بوده؛روزی که برای اولین بار یه نبض خیلی کوچولو اطراف نافم شروع کردن به زدن و حس شیرین شروع حرکاتت؛و بعدتر؛کمی قبل از این روزها؛وقتی نشسته بودم روی تخت منتظر بابایی و یهو چشمم افتاد به شکمم که اومد بالا!!ولی تو همه این ناخوشی ها وخوشی های من و ما؛دفتر خاطرات قدیمی مامان دچار مشکل شد!شاید یه روز سرفرصت همه رو شفاهی برات گفتم

 

برای مامان دعا کن فرشته کوچیکم؛دعا کن برای مامانی که چند روز دیگه باید تست بده تا خدای نکرده حساسیت ایجاد نشده باشه و بعدش روگام بزنه؛برای مامان ار هاش منفیت دعا کن؛خودم مهم نیستم عشقم نگران تو و خواهر یا برادر احتمالی بعدیتم

 

یادته گفتم؛با همه عشقم به تو،هیچ چیزی جای عشقم به بابایی رو نمیگیره؟!هنوز هم سر همون عهد و پیمانم!بیشتر از مامان شدن خودم ذوق دیدن بابا شدن عزیزم رو دارم؛بابایی که از الان برای داماد بیچاره آینده اش خط و نشون میکشه و چشم دیدنش رو نداره و میخواد تو رو ترشی بندازه!الهی هزاران بار شکرت که فرصت دیدن میوه عشقمون رو بهمون ارزانی داشتی؛عزیزانم رو در پناه خودت حفظ کن

 

 

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
خب،به سلامتی بلاگفا دوباره راه افتاد!!!البته تو این راه افتادن زحمت کشیده و کلیه کامنتها برگشته به بهمن نود و دو!!!دست مریزاد بعد این همه مدت!!

 

انصاف اگه باشه باید حداقل بابت برگردوندن قالب قبلی نازنینم واقعا از بلاگفا ممنون بود!بعد از مدتهای طولانی با دیدن دوباره اش یاد ایام جوانی و روزهای قشنگ اوایل ازدواج افتادم؛قالبم رو دوست دارم؛لبریز از خاطرات شیرینه؛ممنون بلاگفا!!

 

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
روز مادر امسال،من هم یک "مادرم"!مادری که هنوز باید خیلی انتظار بکشه تا فرزند دلبندش رو در آغوش بگیره،

مادری که خودش سخت این روزها دلتنگ "مادرش" هست.و نمیدونم چرا روز مادر امسال رو اینقدر باشکوه برگزار میکنن،از روزها پیشتر و اصلا فکر دل اونهایی که دیگه مادری ندارن نمیکنن!نمیدونن که با هر ترانه ای،با هر کلامی،با هر صحنه ای و با هر واژه ای دلشون میلرزه و اشکشون سرازیر میشه و من این روزها،خیلی بیشتر از گذشته دلتنگم؛دلتنگ مادری که اگر بود این روزهای سخت بیماری به مراتب راحتتر سپری میشد،مادری که اگر بود دلم قرص میشد به تجربیاتش و مطمئن بودم یکی حواسش به حال و احوالم هست،به خورد و خوراکم و قطعا راه هایی بلده که منو از این حال بد نجات بده،و میدونه برای فرزندم چه چیزهایی نیاز دارم و کی،مادری که اگر بود دیگه من وحشتی از درد زایمان و استرس نگهداری از یه موجود کوچولو رو نداشتم!و نمیدونم چرا سهم من از همه روزهای خوش زندگیم نبود عزیزانم هست و شراکتشون تو شادی هام؟!نمیدونم فرزند من،دختره یا پسر و هنوز عاطفه و مهر مادری رو در اون حد اعلایی که وقتی مادری فرزندش رو برای اولین بار به آغوش میکشه احساس میکنه،تجربه نکردم،اما با هر کلامی و با هر تصویری،همین طور که دستم رو آروم روی شکمم میذارم بهش میگم،روزی خواهد رسید که پیوند قلبی من و تو به مستحکمی عشق بین من و مادربزرگت خواهد شد،و من همه دنیای تو خواهم شد، و آغوشم پناهگاه امنی خواهد شد برای خستگیها،ترسها و دلتنگی هات.و تو...تو میوه عشق من و بابا هستی،نقطه ای که از وجودت وجود من و اون کاملا یکی خواهد شد و من بی اندازه دوستت خواهم داشت،نه برای اینکه پاره ای از وجود منی،بلکه چون بخشی از وجود عزیزترینم هستی،و بعد دیر یا زود قطعا روزی خواهد رسید که تو،تک و تنها مثل امروز من بشینی و به یاد من،دلت مچاله بشه و اشک حسرت بریزی،و من از خدا میخوام_نه برای خودم که برای تو_اون روز اینقدر دور و برت شلوغ باشه که رفتن من و نبودم تنها یک دلتنگی ساده کوچیک برات ایجاد کنه،گرچه با اندوه باید بگم که تجربه مادرت ثابت کرده حتی شیرین ترین و قشنگترین عشق ها هم،داغ نبود مادر رو سرد نخواهد کرد!و من حالا یقین دارم برای دوست داشتن مادر هیچ نیازی به هیچ دلیلی نیست،رشته محبت و عشق مادر و فرزندی؛درست از لحظه ای که تو میفهمی به زودی مادر خواهی شد سرشته میشه و آروم آروم محکمتر؛امیدوارم من هم مادر خوبی برات باشم.و خداوند رو قسم میدم به حق حضرت فاطمه که والاترین و برترین مادر هست،سایه پرمهر همه مادرا همیشه سالم و سلامت برسر خانواده شون باشه و همه مادرایی آسمونی شدن،در جوار حضرتش باشن و همه اونایی که انتظار فرزندی رو میکشن دامنشون سبز بشه،روز مادر مبارک...

 

مادربهشتی من؛خوبترین مادر دنیا،امسال هم کنارم نیستی اما روزت مبارک و روحت شاد،و تبریک به مادر مهربونی که عزیزترینم رو به بهترین شکل در دامن پرمهرش تربیت کرد و حالا مادر دوم من شده،انشالله زنده و سلامت باشی همیشه.

 

 

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
 

• خدایا شکرت!این روزها خیلی بیشتر از قبل به حضور گرم ِ همیشه حمایتگرت یقین دارم ...

روزهایی که شادی بیشتری به لطف تو و محبتت مهمون قلب های عاشق ما دو نفر شده ..

• سال نود و سه هم با همه خوبی ها و بدی هاش آهسته آهسته داره میره،نه اینکه تموم

مدتش خیلی عالی گذشته باشه،روزهای سختی که البته خدا رو شکر بیشتر به واسظه

مسائل مادی پیش اومده هم بودن،روزهایی که نگران عزیزانمون بودیم،روزهایی که گاهی

ناامیدی به سراغمون می اومد اما خدا رو شکر در کل سال خوبی بود،سالی که عشقمون

بهم عمیقتر شد،دلخوری های گاه و بیگاهمون کمتر شد،آرامشون بیشتر شد و نهایتا ...!

• دهه نود رو به شدت دوست دارم،سال هایی پر از اتفاقات خوش برام،بعد از حدود یک

دهه تلخی ها و از دست دادن ها،دهه نود به لطف خدا آغازی بود برای شادی ها و خط

کشید روی گذشته های تلخ،از ته دل از خدای مهربونم میخوام انشالله سال جدید هم

سالی باشه لبریز از سلامتی،عشق،آرامش،شادی و موفقیت برای همه و برای ما ..

• خداوندا!از تو به خاظر همه نعمات بیکرانی که بهمون ارزانی داشتی سپاسگزارم ..

از تو ممنونم به خاطر وجود همسر مهربونم،خانواده های خوبمون،سلامتی،عشق شیرین

و بی انتها،آرامش و همه چیزهایی که گاه اینقدر برامون طبیعی میشن که یادمون میره

اگه یه روز خدای نکرده نباشن چی خواهد شد!

و از تو عمیقا سپاسگزارم که یکی دیگه از شیرین ترین و بهترین اتفاقات زندگی مشترکمون

توی این سال رقم خورد،خدای قادر ِ مهربونم از تو بی نهایت سپاسگزارم برای اینکه ما رو

لایق دونستی تا شاهد و زمینه ای باشیم برای وقوع خارق العاده ترین،شگفت انگیزترین

و باشکوهترین قسمت خلقت،به خاظر وجود ِ کوجولوی نازنینی که این روزها به لطف تو

مهمون وجود من شده!حدایا شکرت ...

• برای همه دوستان سالی سرشار از سلامتی و عشق و کامیابی از خدا میخوام،و اینکه

انشاالله تو سال جدید همه به آرزوهای قشنگشون برسن ..

• حداوندا!خانواده کوچیک خوشبختمون رو به دستان قدرتمند خودت میسپارم .. حافظ کوچولوی

عزیزم باش،انشالله ..

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.