با او بگو که مهــر تو از دل نمی رود

ماهى هميشه تشنه ام،اى زلال تابناك ! يك نفس اگر مرا،به حال خود رها كنى،ماهى تو جـان سپـرده روى خاك

پانصد و هفت

• رو تختم،خوابم و تو رفتی سرکار،از صدای کشیده شدن پرده بیدار میشم!

انگار یک نفر سعی داره با جمع کردن پرده،انوار ضعیف و کمرنگ آفتاب تازه طلوع کرده رو به من

نشون بده و بگه که نترس!هوا دیگه داره آروم آروم روشن میشه!

با یه نگاه به پرده میفهمم که اصلا از جاش تکون نخورده!پس زمینه صدای باد رو میشنوم و با

خودم میگم اشتباه کردم باد بوده!اما تو همین فکرا یهو بازتاب تصویر گنگ یک نفر میفته گوشه

آیینه دراور!نمیتونم ببینمش فقط میفهمم که یکی جز من هم تو اتاق هست!

به شدت وحشت کردم!همه سعیم رو میکنم که برگردم و ببینم اون یک نفر کیه؟!اما نمیتونم

سنگینم و قدرت کوچکترین حرکتی رو حتی ندارم،به جاش بر اثر این تلاش نافرجام نزدیکه از

تخت بیفتم پایین،اون وجود به سرعت میاد و کمکم میکنه که نیفتم!

حالا دیگه شناختمش!میدونم کیه و فهمیدم انگار تنها راه نگه داشتن و بیشتر موندنش چیه!

پس یه بار دیگه _ این بار با علم و آگاهی _ سعی میکنم وانمود کنم بازم نیاز به کمکش دارم،

دوباره میاد،یک دستش رو کنار من روی تخت عمود میکنه و با دست دیگه سعی داره مانع از

افتادن من بشه،دست میبرم تا دستش رو که کنارمه بگیرم اما تا میرسم محو میشه!ولی

هست،نمیدونم انگار میگه بیا!میام کنارت اصلا و لحظه ای بعد روی تخت کنار من دراز کشیده

با صدایی فوق العاده دلنشین و آروم _ همون صدای زیبای خودش _ شروع میکنه برام به

حوندن!هیچی از اون آواز خوش خاطرم نیست جز یک کلمه و علم به اینکه یه لالایی بود!

کنارم که دراز میکشه من بلند میشم _ این دفعه به راحتی!_ پشتش به منه و من همونجور

که نیم خیز شدم،بهش نگاه میکنم و گوشم به صدای دلنشینشه و وجودم ...

آه وجودم که ناگهان از حسرتی عظیم و کشنده لبریز میشه!میدونم دیگه نیست،دیگه هیچ

وفت نیست نه خودش نه صداش نه ... قلبم درد گرفته،میخوامش!با همه وجودم و فکر میکنم

افسوس که دیگه هرگز نمیشه باشه،برگرده،به آغوشش پناه ببرم و ...چشمام از حسرت

وحشتناکی که وجودم رو گرفته نم برمیداره و من،از خواب میپرم!

• گریه امونم نمیده،همه چیز مثل رویای منه،من هنوز رو به آیینه دراز کشیدم هوا کم و بیش

روشن شده و قلبم پر از حسرت نبودنشه!

حالا دیگه یقین دارم که کنارم بوده،هست و اشک هام تند و تند میریزه ..

میدونم اومد کنارم،با خودش آفتاب رو آورده بود تا من نترسم،هوام رو داشت و بهم فهموند

حتی از اونجا هم از فرسنگ ها فاصله پر نشدنی باز هم همه حواسش به ماست!

کاش همون طور که جزئیات رویای زیبام به خاطرم مونده لالایی و صدای گرمش هم خاطرم

میموند اما افسوس که گذر زمان صداش رو از یادم برده!فقط یقین دارم همون آهنگ بود

آهنگ خوش خودش وقتی آوازی رو زمزمه میکرد!

بعد از سال ها با گریه بی امون و حسرتی به شدت جانکاه و کشنده،از خدا می پرسم چرا؟!

نمیتونم حس دردناکی که توی اون لحظات،قبل از بیداری و بعدش توی وجودم بود رو با

هیچ واژه و جمله ای توصیف کنم!"عظیم"،"کشنده"،"جانکاه" و ... تنها کلمات حقیر بی مقداری

هستن که در برابر احساس اون لحظات من حتی به اندازه سرسوزنی یارای بیان حالم رو

ندارن!حسی اینقدر دردناک که توی خواب اشک رو با شدت به چشمام آورد و حتی نذاشت

بیشتر از اون به دیدنش توی رویا ادامه بدم!کاش گریه مهلت میداد بیشتر بخوابم ...

• با درد مرور میکنم اتفاقات قبلش رو:

صبح که همسرم رفت هوا هنوز تاریک بود،نمیدونم تو خواب بودم یا بیداری داشتم فکر میکردم

چقدر خوبه که یواش یواش روزا بلندتر میشه و صبح ها که عزیزم بره دیگه روشنه و من

نمیترسم!و اون،فرشته مهربون من تنها اومده بود که بگه با منه و نترسم!و با خودش برای

من روشنایی و آفتاب آورده بود!

• رویای امروز بهم ثابت کرد،درسته که عشق هست و آرامش و همسری بی نهایت خوب

و مهربون _ شکر خدا _،درسته که فاصله دلتنگی ها بیشتر و حجم غصه و اندوه به لطف

حضور گرم و پرمهر همسرم کمتر شده اما هنوز و همیشه حفره ای که از نبودش توی قلبم

ایجاد شده،هست و خواهد بود و اون داغ،حسرت نداشتنش حتی ذره ای سرد نمیشه و در

گذر زمان رنگ نمیبازه!

امروز تو تاریک روشن هوای اول صبح،با حسرتی بی نهایت دوباره یادم اومد چقدر دلتنگم.

دلتنگ دیدارش،آغوش گرمش،صدای دلنشینش و کلام آرامش بخشش .. چه افسوس

بی پایانیه وقتی با همه وجودت بخوای کسی رو که دیگه هرگز امیدی به برگشت و دیدارش

نیست مگر رفتن تو به سرزمین اون و تو،توی لعنتی هنوز با شدتی مضاعف تر درگیر زمین

و زمینی هایی باشی که همه دنیات شدن!

کاش بود تا منم گاهی پز رفتن به خونه "مادرم" رو میدادم!مثل همه زن های جوان ...

• هزار بار با درد و اشتیاق مرورش کردم که از یادم نره!ثبتش کردم که اگه حافظه ام یاری

نکرد جایی برای رجوع باشه،با درد به خدا نالیدم که آخه چرا نیست؟و با عشق ازش تشکر

کردم که اومد به دیدارم!که باز هم مهمون خونه کوچیک دخترش شد،دختری که هرگز

عروسیش رو ندید!پس خوشبختیم رو میبینه!دلم به همین خیال آسوده اون خوشه ...

• فرشته آسمونی من!نازنین مامانم ... تا دنیا دنیاست عاشقانه میخوامت و دلتنگتم تا روزی

که باز دوباره چشمم به دیدارت روشن بشه!منت به سرم بذار و باز هم اینجوری مهمون

خونه ام باش،دوستتون دارم بابا و مامان عزیزم روحتون شاد ..

 

 

• ثبت شد به تاریخ نهم دی ماه،سه شنبه صبح

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  فــــرزانـه   | 

مطالب قدیمی‌تر