Daisypath Anniversary tickers
عاقبت در یک شب از شب های دور؛کودک من،پا به دنیا می نهد...

 

آن زمان بر من خدای مهربان؛نام شورانگیز"مادر"می نهد ...!

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
تو ماشین نشستم منتظر؛بچه به بغل،با نگاهم خانمی رو تعقیب میکنم که با پسر کوچولوش از آرایشگاه میاد بیرون؛شاد و بی خیال قدم میزنن به ساعت نگاه میکنم سر ظهره؛انگار هیچ عجله ای ندارن،ناهارشون دیر نمیشه،خیالشون راحته و..نمیدونم چرا تو ذهنم میشینه که حتما برای ظهر مهمونه!مهمون خونه گرم مادرش...

 

دلم میخواد یه زن جوان باشم،یه مادر جدید که خودش هم مادری داره!

دلم میخواد یه روز ظهر شاد و بی خیال؛بچه ام رو بغل بگیرم،زیر آفتاب کم جون زمستونی،آهسته قدم بزنم رد بشم از جلوی مغازه ها و فروشگاه ها،ویترینای رنگ رنگشون رو نگاه کنم،اگه دلم میل کرد به چیزی برم و ببینم شاید حتی بخرمش،بعد باز به آهستگی و از سر جمعیت خاطر؛قدم بزنم تا برسم به مقصد!دلم میخواد دستمو فشار بدم رو زنگ و اون طرف؛اون باشه که گوشی آیفون رو برمیداره و در رو برام باز میکنه؛مادرم!

دلم میخواد آروم از پله ها برم بالا،اون بالا بچه ام رو با خیال راحت بسپرم به آغوش بازش که منتظره، پالتوم رو دربیارم،دکمه های مانتوم رو با بی قیدی باز کنم و در همین حال گزارش کارهام رو بهش بدم؛بگم که دخترم دیشب خوب خوابیده یا نه،که تا اون لحظه چطور گذشته،هوای خیلی سرده یا نه خیلی گرم؛و لابه لای قربون صدقه رفتناش برای دخترم،اصلا مطمئن نباشم که حتی یه کلمه از حرفام رو شنیده باشه!شالم رو بردارم و همین جور که میرم تا آبی به دست و صورتم بزنم؛براش توضیح بدم که همسرم دو ونیم که برسه خونه،میره دوش میگیره لباس عوض میکنه ماشینو برمیداره و میاد و شاید کمی طول بکشه؛بعد که نشستم گرم بشم از بخار چای داغ و خوش رنگی که جلوم گذاشته،دلم میخواد جرعه جرعه چای بنوشم مست بشم از عطر دل انگیز دستپختش که همه خونه رو گرفته و غرق بشم تو خنده های دخترم و ناز و نوازش های مادربزرگش!دلم میخواد بشینم و ازهر دری باهاش حرف بزنم و کنار وجود آرامش بخشش،خالی بشم از هر دغدغه ای...دلم میخواد...

 

زن و پسرش میرن،نمیدونم به کجا؛اما ذهن و قلب منو هم میبرن..میبرن به رویاهای دست نیافتنی شیرینی که تصورش فقط اشک رو مهمون چشمام میکنه و حسرت رو با همه وسعت و تلخی کشنده اش مهمون قلبم...من میمونم و سردی این حقیقت که هرگز  دوباره نخواهی بود تا من هم زن جوان و مادر تازه ای باشم تو راه خونه"مادرم"!

 

شب کنار دختر عزیزم دراز میکشم،دلتنگ مادرم؛خیره میشم به چهره معصوم غرق درخوابش و آرزو میکنم از ته دلم،اون روزی که دست مرگ منو از نازنین دخترم میگیره،اینقدر خاطرات خوب و مهربونی براش به یادگار گذاشته باشم که وقتی منو به یاد میاره دلتنگ بشه!درست مثل دلتنگی من برای مادرم تو شب سالگرد فوتش...

 

یه سال دیگه هم بهمنش به پونزدهم رسید؛زمان برخلاف تصور اولیه من هرگز از حرکت نایستاد،شتاب گرفت و من نفهمیدم چطور هفت سال گذشت در حالی که انگار همین دیروزبود که برای همیشه پر کشیدی...روحتون شاد بابا و مامان نازنینم دعای خیرتون بدرقه راهمون باشه...

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
سه سال پیش بود؛دقیقا یه همچین روزی:یازده،یازده،نود و یک!

 

مبارک باشه سومین سالگرد پیمان مقدس و آسمونیمون؛روزی که در پیشگاه خدا عهد بستیم تا آخرین نفس؛تو خوشی و ناخوشی؛سختی و آسونی همیشه و هرکجا؛باهم،کار هم و پشت و پناه هم باشیم مرد مهربون و عزیزم؛عاشقانه دوستت دارم سایه ات همیشه رو سرما...


روزای شیرین سه ماهگی دخترکم بسی شیرینتر میشه هربار که کار جدیدی یاد میگیره؛بی نهایت عزیزی..

 

خدایا!خوشبختی امروزم رو مدیون محبتت هستم؛تا آخر دنیا شاکرت هستم عزیزانم رو به تو می سپارم

 

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
پنجم دی ماه یکهزار و سیصد و نود و چهار؛آرام جانم تو،به این تاریخ "دو ماهه" شدی!

 

یه شب،تو شبای اسفند پارسال یا شایدم فروردین امسال؛توی ماشین پشت چراغ قرمز؛با بابایی حساب میکردیم چند هفته از حضور شیرینت تو وجودم میگذره؛وای که چقدر فاصله داشتیم تا اومدنت،دیدنت و به آغوش کشیدنت!باباجون میگفت چرا برای همه اینقدر زود میگذره و برای ما دیر!!و من با خنده میگفتم قطعا برای اونا هم به پای عقربه های زمان،وزنه انداخته بودن!

 

برام،رسیدن به هفته بیست،یه آرزو بود و رد کردن سی هفتگی یه رویای خیلی دور از دسترس!مدام صفحات تقویمی که از همون روز اول اطلاع از حضورت،هفته های باردریم رو توش مشخص کرده بودم،زیر و رو میکردم؛ای خدا می رسید روزی که منم وارد هفته چهلم بشم؟!

 

اگرچه به هفته چهل هرگز نرسیدم و تو در آغاز سی و نهمین هفته پا روی چشممون گذاشتی؛اما حالا،امروز که اینجا رسیدم و تو جان شیرینم رو به آغوش دارم،میبینم که چقدر همه چیز به سرعت گذشت!بارداریم شکرخدا با موفقیت تموم شد،تو پا به دنیا گذاشتی،ده روزه شدی،برای یک ماهگیت کلی ذوق کردیم،بردیمت حموم چهلم و امروز صبح که چشمای قشنگت رو باز کردی،دو ماهگیت رو بهت تبریک گفتم عزیزدلم..

 

ازخدای مهربون،عمری طولانی و بابرکت برات میخوام،سرشار از تجربیات خوب و خاطرات شیرین،همراه سلامتی و شادی و خوشبختی که تو ثانیه ثانیه عمرت جاری باشه..عاشقانه دوستت داریم شیرینم

 

خدایا!برای همه چیز شکرت،عزیزانم رو به خودت میسپارم ..

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
دلبندم!دو روز دیگه ان شٳلله دو ماهه خواهی شد!میبینی؟!به همین سرعت و در چشم بهم زدنی؛از اون سه شنبه بهشتی دو ماه میگذره!دو ماه با سختی ها،دلنگرانی ها،شب بیداری ها و...و یک دنیا عشق و شیرینی و امید...با تجربیات بکر و نابی که در کنار تو و به یمن حضورت کسب میکنیم!

 

شیرینم!"مادر"بودن متفاوت ترین نقش دنیاست!اصلا خودش یک دنیای دیگه است؛دنیایی که توش همه چیز از دریچه چشم های یک عاشق همیشه نگران دیده میشه و هر چشم اندازی،لطیف زیبا و دوست داشتنی میشه و تو گاهی برای بعضی مناظر قلبت به سختی فشرده میشه نه مثل یک آدم معمولی!و عزیزکم باید مادر بود تا درک کرد عمق تفاوت نگاه ها،عاشقی ها و غم ها رو...

و اینجوریه که من،با همه سرسختی ها و بی تفاوتی ها؛از دیدن شادی دیدار یک مادر و بچه بعد از مدتها،رنج یک مادر از درد و بیماری جگرگوشه اش و اندوه بی پایان نبود فرزند،به راحتی بغض چنگ میندازه به گلوم و اشک مهمون چشمام میشه؛راست میگفت خواهرم!مادر که میشی همه بچه ها رو"مادرانه"میبینی و زیبایی ها و شیرینی هاشون به چشمت میاد؛و من تا همیشه عمرم مدیون خدا و تو هستم که فرصت ناب دیدن از دریچه نگاه یک مادر رو به من بخشیدین!

 

ومن عاشقتم نازنینم؛عاشق معصومیتت،عاشق بی خبریت از دنیای پیچیده و سخت بزرگترا؛عاشق خودمحوری شیرینت وقتی گرسنه ات میشه و کاری نداری به زمان و مکان!دیگه برات فرقی نداره الان نصف شبه همه خوابن و مثلا بابایی قراره صبح زود بره سرکار؛اون لحظات بدجور دلم برات ضعف میره؛عاشقتم وقتی نیمه شب بعد شیرخوردنت،بی خوابی میزنه سرت و با چشمای درشت قشنگ و کنجکاوت خیره میشی به اینور و اونور و با دیدن من میخندی آخ که میمیرم برای اون خنده های شیرین دلنشینت!

 

نورچشمم!برای لحظه لحظه زندگیت از خدایی که تو رو به ما بخشید،سلامتی و عشق و خوشبختی میخوام و شادی و خنده تا همیشه عمرت که تو گرانبهاترین ثمره عمر من و بابایی ...


دوستت داریم شیرینم...

 

 

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
جان شیرینم!امروز پنجم آذر،سی روز از روز باشکوه تولدت گذشته،نازنینم یک ماهه شدی!

 

تو،آهسته آهسته در گذر زمان؛بزرگ و بزرگتر میشوی و تمام قلبم برای همه این لحظات شیرین فشرده میشود،برای دستهای کوچک و انگشتانت ظریفت که دور،انگشتم حلقه میشود،چشمان معصوم کنجکاوت که با تعجب همه چیز را می کاود،پاهای کوچکت،لبها و دهان همیشه خواهان شیرت،بدن لطیف و نرمت،موهای ابریشمیت و...دلم برای نوزادیت تنگ میشود عزیزدلم!افسوس که خیلی زود بزرگ میشوی...

 

تو را به خدایی میسپارم که هدیه ای گرانبها چون تو را به ما بخشید،در پناه لطف و عنایتش سالهای سال،شاد،سلامت و خوشبخت باشی نازنینم،عاشقانه دوستت داریم

 

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
دلبندم!باید مثل چند روز دیگه منتظر اومدنت می بودم اما تو جان شیرینم؛زودتر از اینها بی تاب دیدار بودی!

 

فرشته کوچیک آسمونی ما؛تو یه سه شنبه بهشتی،پنجم آبان ساعت نه شب زمینی شد و چشممون به دیدارش روشن!روز قشنگی که اصلا فکرشم نمیکردیم دو نفره بریم بیمارستان و درست همون شب سه نفره بشیم!

 

توی اتاق عمل؛بی حس منتظر اتمام کار دکترم بودم که صدای ضعیف گریه هات رو شنیدم،با عشق فقط میتونستم بگم جونم!و چقدر دلم میخواست زودتر ببینمت!دکتر بی هوشی که اومد و حالمو پرسید گفت دیدی بچه ات رو؟و بلافاصله رفت تا تو رو بیاره،میگفت یه دختر خوشگله درست مثل مامانش!پرستار که تو رو توی تخت مخصوص آورد همون آقای دکتر گرفتت بلندت کرد و صورت ریز گریون و لرزونت رو چسبوند به صورتم!آه خدایا چه؛لحظه ای!!بوسیدمت و اشکام سرازیر شد میپرسیدن که اسمشو چی گذاشتی و من با هق هق براشون گفتم"مهرسا"!

 

خورشیدکم!تا عمر دارم شیرینی اون لحظه از ذهن و قلبم پاک نخواهد شد،وقتی دیدمت و گفتم وای چقدر ریزه و آقای دکتر که تو رو تو دستاش داشت گفت نه ریز نیست،و لحظه نابی که گونه لطیفت با صورتم تماس پیدا کرد!

 

عشقم!اومدنت خیلی یهویی و غیرمنتظره اما بی اندازه شیرین و دلچسب بود!تو رو بردن تا تمیزت کنن و من منتظر بودم تا ببرنم به بخش،لحظه دیدار تو و بابایی رو ندیدم اما باباجون اومد بالای سرم با صورتی که از خوشحالی می درخشید،صورتمو بوسید و حالم رو پرسید و از هم سوال کردیم که تو رو دیدیم؟!

 

فرشته من!عاشقانه دوستت داریم و  سلامتی و خوشبختیت  رو هر لحظه از خدا میخوایم؛همیشه شاد باشی گلم و هیچ وقت هیچ چیز روح و جسم نازنینت رو آزرده نکنه..

 

خدایا!برای نعمتی که بهمون دادی ازت سپاسگزاریم،هزاران بار شکرت خودت همیشه و ر هرحالتی حافظش باش..و خدایا شیرینی این نعمت رو نصیب همه بنده هات بکن،ان شٳالله...

 

مامانم!کاش بودی و میدیدی که دختر کوچیکت حالا خودش مادر شده!کاش میتونستی برای کوچکترین نوه ات مادری کنی،افسوس...اما الان میدونم چقدر رنج بردی و زحمت کشیدی تا من به اینجا رسیدم،و من هنوز اول راهم!مادر بودن سخته،سخت و شیرین روحت شاد مامان نازنینم،در جوار رحمت حق باشین بابا و مامان مهربونم برای ما هم دعا کنید...

 

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
"مهر" را بر سر "آبان" بگذار...

 

"مهربان" می گردد!

 

من،تورا با همه  مهر؛به آبان دادم ..

 

مهربان باش که پائیز،بهارت گردد ..

 

دخترک نازنینم!بااینکه امروز تاسوعاست،بااینکه دل مامان گرفته از اینکه امسال تو هیچ مراسمی نمیتونه شرکت کنه،بااینکه امسال بابایی تنهایی همه مجالسو میره،با همه اندوه امروز؛شادم که به لطف و عنایت خدای خوبمون به آخرش رسیدیم!به روزهایی که دیگه شمارش معکوس برای ورود شیرین ترین ثمره عشقمون شروع میشه!

 

دلبندم!از امروز مامان هرلحظه منتظر شروع دردها و علایم زایمانش هست،دردهای شدید شیرینی که با هر حمله،مژده اومدن ودیدار جیگرگوشه ام رو میده و پایان انتظاری بس طولانی!

 

بی صبرانه منتظر اومدنت هستیم شیرینم؛اگرچه هنوز خونه کارهای زیادی داره؛حقوق بابایی رو ندادن و به نظر میاد حالا حالاها خبری ازش نباشه،مامانی یه آرایشگاه درست و درمون نرفته و خرید خونه مونده،ولی من یقین دارم حتی تو این اوضاع هم ورود تو،بی نهایت شیرین و خوش یمنه!

 

کوچولوی  قشنگم!در پناه صاحب امروز،حضرت ابوالفضل که ارادت ویژه ای بهشون دارم؛این روزهای آخر رو هم سلامت طی کنی،سلامت به دنیا بیای و یک عمر سالم و خوشبخت باشی...

 

آبان؛ماه عزیزانم..ماه میلاد عشقم همسر مهربون و خوبم و دخترک عزیزم؛اومدنت خجسته ...

 

التماس دعا ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
این روزها انواع دردها رو تجربه میکنم؛دیشب به قدری سنگین و اذیت بودم که ترس برم داشت،شب وقت خواب همین طور که سرمون نزدیک هم بود؛آهسته گفتم اگه یه شب دردم بگیره و تو نباشی چیکار کنم؟!گفتی زنگ بزن خونه ما،گفتم اگه نصف شب بود و خواب بودن چی؟با لحن مطمئنی گفتی اشکال نداره؛بعد همین جور که دست محکم و مردونه ات رو میکشیدی پشتم ادامه دادی،نترس من خودم هستم؛آروم ضربه زدی پشتم و گفتی من مثل کوه پشتتم عزیزم؛نترس!

 

آه کوه قوی و مردونه دوست داشتنی من؛اگه تو باشی هیچ چیز اونقدر ترسناک نیست که حتی برای لحظه ای منو به وحشت بندازه بودن و حضورت آرامش و اطمینان رو به قلبم میاره،با تو از هیچ چیز ترسی ندارم!

 

زیر گوشت آروم زمزمه میکنم؛با دنیایی از عشق؛که دوستت دارم عزیزم،میگی منم دوستت دارم،و تکمیلش میکنی من خیلی خیلی دوستت دارم...

 

چطورخدا رو فقط برای همین نعمت داشتن تو شکرگزار باشم خوبترینم؟!

 

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
دلبندم!این روزها،هر صبحی که بیدار میشم با خودم تکرار میکنم؛یک روز دیگه به زمان شیرین دیدارمون نزدیکتر شدم!با تجربه هر دردی نگرانی و هیجان همزمان به سراغم میان؛نکنه داری میای؟!و بعد لیست انبوه کارهایی که هنوز رو زمین مونده مجبورم میکنه آرزو کنم؛کمی دیرتر و به وقتش بیای،البته نه دقیقا همون نوزدهم!

 

باید بگم که حوصله همگی از این انتظار طولانی مدت سراومده!در حقیقت همگی بی صبرانه مشتاق ورود و دیدارت هستیم،خیلی دلم میخواد بدونم چه شکلی هستی!اما قطعا از چشمای مادرانه من؛تو زیباترین فرشته خلقتی!

 

عزیزدلم؛هرچی که میگذره تو قوی تر میشی؛ومن چیزهای جدیدتری رو تجربه میکنم،تجربیاتی بس ارزشمند و زیبا،که هرکدوم یک قدم بیشتر منو به مادر شدن نزدیکتر میکنه!و احساسات بی نظیری که قطعا تا کسی مادر نشه هرگز قادر به درکشون نیست چون ابدا در قالب هیچ کلام و وصفی نمی گنجن تا از این طریق منتقل بشن!

 

ما به لطف و عنایت خدای مهربونمون خوشبختیم!خدایی که یقین دارم بزرگه و تو این روزای نزدیک اومدنت و بی پولی ما؛درست در مناسبترین زمانش دستمون رو میگیره!و همین که من بابا جون رو دارم و تو میوه عشق پاکم رو؛بالاترین و برترین ثروت دنیا رو دارم!تو و بابایی عزیز و مهربونت رو به خدای بزرگ میسپارم که بهترین حافظ و نگهبانه و هزاران بار شاکرم ازش که منو غرق در نعمت های بی شمارش کرده؛خدایا شکرت...

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : فــــرزانـه |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.