تبليغاتX
دنیای کدهای جاوا اسکریپت --> ღبگو به ان که ، دل از بار غم گران داردღ
ღبگو به ان که ، دل از بار غم گران داردღ

داستان های کوتاه...

سلام

به پيشنهاد و توصيه يكي از دوستان قرار شد كه

هر چند وقت يه بار چند تا داستان كوتاه كوتاه

رو براتون بذارم ايشالا كه خوشتون مي اد ....

 

 

تجربه

سماجت بيش از اندازه اش در

زنداني كردن من عجيب بود .

وساطت و التماس ديگران هم

در دلش اثري نداشت. بي شك

نمي دانست رهايي من چه ارامش

وصف ناپذيري برايش خواهد داشت.

براي خلاص شدن از ان زندان

تنگ و تاريك بايد كاري مي كردم.

به زحمت خودم را بالا كشيدم.

نور بيش از حد ازارم مي داد.با

بالا كشيدن من برقي در چشمانش

درخشيد.پلك زد و من به سرعت

روي گونه اش لغزيدم ارام سر خوردم

و در خاك عزيزترين دوستش جان دادم.

 

عزيز السادات موسوي تبار

 

 

اميد

روزي كه مي خواست برود , ده بذر

گل به من داد و گفت: "اين ده بذر را

بكار , هر وقت جوانه زدند , من بر ميگردم"

من انها را يكي يكي كاشتم و با جوانه

زدن هر كدام انگار نور اميدي در دلم

روشن مي شد , اما اين يكي انگار خيال

جوانه زدن نداشت , ولي من انقدر

عاشق بودم كه نمي دانستم يك سنگريزه

هرگز جوانه نخواهد زد!

 

سمانه جمالي

 

 

درخت

درخت بالاي تپه ايستاده بودو با

حسرت جنگل پايين دره را نگاه

مي كرد.او همه چيز داشت.نور

خورشيد , نسيم و خاك , اما غم

تنهايي را در عمق ريشه هايش

احساس مي كرد.باد كه غصه هاي

درخت را مي دانست يك دانه در

نزديكي اش كاشت و بعد دانه هاي

بعدي را.در اطراف درخت گياهان

رشد كردند و شاخه دادند , شاخه_

هايشان را بالاتر از او گستردند

و اب را از ريشه هايش دزديدند

و او در ميان انها گم شد.

 

هانيه رحمتي

 



نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 3:56 بعد از ظهر

|+|

http://delnaz1364.blogfa.com

ای انسان...

 

آي ... انسان!

اي سوار سركش مغرور!

اي شتابان رهرو گمراه!

اي بغفلت مانده ي خود خواه!

هان..!عنان بركش سمند باد پايت را

نيك بنگر گوشه اي از بيكران ملك خدايت را

لحظه اي با چشم بينش كهكشان ها را تماشا كن

چشم سر بربند-

چشم دل بگشاي

روشنان بيشمار آسمان ها را تماشا كن

هر چه بالاتر پري اين آسمان را انتهايي نيست

بيكران آفرينش رابجز جان آفرين فرمانروايي نيست

جاده هاي كهكشان تابي نشان جزرد پايي نيست

زير سقف آفرينش-

صد هزاران جرم رخشان است كز چشم تو پنهان است

اينهمه نقش عجب را نقشبندي هست بيمانند

كوردل آنكس كه پندارد خدايي نيست

آي... انسان!

اي سوار سركش مغرور!

گر بزير پا در آري «ماه» و «مريخ» و «ثريا» را

كي توان با جسم خاكي رفت تا عرش خداوندي؟

بارگاه حقتعالا را بجز يكتا پرستي رهنمايي نيست

***

هر ستاره در دل شب ميزند فرياد:

اين جهان آفرينش را خدايي هست

در پس اين قدرت بي انتها قدرت نمايي هست

بال خاكي بشكن و بال خدايي ساز كن اي رهرو گمراه

تا به پيمايي فضاي بيكران كبريايي را

ديو شهوت را بكش،پاي هوس بربند

بنده شو اي سركش خودخواه

تا بمرغ جان تو بخشند پرواز خدايي را

خويش را گر نيك بشناسي-

ميزني بر كهكشانها خيمه گاه پادشايي را

***

آي... انسان!

اينكه پنداري به اقبال طلا جاويد خواهي ماند

گوش دل بر خاك نه تا بشنوي فرياد قارون را

آن نگونبختي كه پردكرد از طلا صحرا وهامون را

اينك اينك ميزند فرياد:

جاي زر،صندوق چشمم خانه مار است

سينه ام از خاك گورستان گرانبار است

***

اي بغفلت مانده ي خودخواه!

آيد آنروزي كه بيني بار و برگت نيست

چاره جز تسليم در چنگال مرگت نيست

آن زمان فرياد برداري:

كاين طلاها غارتي از رنگ زرد دردمندانست

اينهمه ياقوت آتش رنگ-

آيتي از خون دلهاي پريشانست

توده ي سيمين مرواريد-

يادگار صد هزاران چشم گريانست

***

آي... انسان!

اي طلاها را خدا خوانده!

اي بزر دلبسته،وز راه خدا مانده!-

روزگاري ميرسد كز خاك بر خيزي

از ره درماندگي خاك قيامت را بسر ريزي

تا كه چشمت بر عذاب جاودان افتد-

چون گراز زخم خورده،مضطرب هر سوي بگريزي

***

بنگري چون پيش چشمت راست،صحراي قيامت را-

بركشي از بيم كيفر،تلخ فرياد ندامت را:

كاي خدا راه رهايي كو؟

از چنين سوزنده آتش ها-

سايبان از رحمت و لطف خدايي كو؟

ناگهان آيد سروش از غيب:

اي سيه روز سيه كردار!

زرپرستان و ستمكاران بد آئين وبدخو را-

دربساط عدل ما آسوده جاني نيست

كيفر غولان مردم خوار-

جز عذاب جاوداني نيست.

آي... انسان!

اي بسا شب مست خفتي در كنار كيسه هاي زر

ليك دانستي ندانم يا ندانستي-

سفره ي همسايه ي بيمار،بي نان بود

جاي نان در پيش چشم كودكاني خرد-

ناله بود و دردبودو چشم گريان بود

***

آي... انسان! سركشي بس كن

عقربكهايزمان در صد هزاران سال

بر شمرده تك نفسهاي بسي فرعون و قارون را

چشم ماه و ديده ي خورشيد-

ديده بيرون از شماره،بازي گردنده گردون را

***

ميبرد شط زمان مارا

مهلت ديدار بيش از پنجروزي نيست

دل منه بر شوكت دنيا

اين عروس دلربا غير از عجوزي نيست

اين طلايي را كه تو معبود ميخواني-

جز بلاي خانه سوزي نيست

***

روزو شب شط زمان جاريست

آنچه ميماند از اين شط خروشان نيك كرداريست

خاطري را شاد بايد كرد

جاي سيم و زر دلي بايد بدست آورد

آزمندي ها زبيماريست

زر پرستي آتش اندوزيست

رستگاري در سبكباريست

 

مهدي سهيلي

 



نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 1:6 بعد از ظهر

|+|

http://delnaz1364.blogfa.com

هرگز...

من تمنا كردم

كه تو با من باشي

تو بمن گفتي

- هرگز، هرگز

پاسخي سخت و درشت

و مرا  غصه اين

هرگز

كشت .

 

هرگز...

 

 حمید مصدق



نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 2:24 بعد از ظهر

|+|

http://delnaz1364.blogfa.com

طالع بي اعتبار...

 

شاخه خشكم , ز پاييز و بهار من مپرس

مرده ام , از صبح و شام روزگار من مپرس

افتابي بر لب بامم , در افاقم مجوي

جلوه اي از طالع بي اعتبار من مپرس

سر خط مضمون افسوسم , بر اين حيرت بياض

جز ندامت سطري از شعر و شعار من مپرس

سر به پيش افكنده دارم پيش سربازان عشق

سرفرازي از سر زانو سوار من مپرس

زخم صد مرهم به جان دارد درخت طاقتم

سايه واگير از سرم , وز برگ و بار من مپرس