صفحه
در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر
کنيد...
ღبگو به ان که ، دل از بار غم گران داردღ |
|
ای دوست... اي دوست ! عشق را مشكن ! حيف از اوست , دوست اين شيشه را به سنگ مزن , عمر من در اوست بار نخست نيست كه با بار شيشه عشق , از سنگلاخ مي گذرد , پس چه هاي و هوست؟ تاري ز طره دادي امانت مرا شبي يعني طناب دار تو زين رشته هاي موست يك گام دور گشتي و نزديك تر شدي عشق است و هيچ سوي غريبش , هزار توست ماهي شدن به هيچ نيرزد , نهنگ باش! بگريز از اين حقارت ارامشي كه جوست با گردباد باش كه تا اسمان روي بالا پسند نيست نسيمي كه هرزه پوست مرداب و صلح كاذب , او غير مرگ نيست خيزاب زندگي است همه گرچه تند خوست با دير و دوري از سفرش دل نمي كند مرغي كه استانه سيمرغش ارزوست تا همدم كسي نشود دم نمي زند ني , كش هزار زمزمه پرداز در گلوست حسين منزوي نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 3:32 بعد از ظهر |+|
وقتش رسیده... وقتش رسيده حال و هوايم عوض شود با سار پشت پنجره جايم عوض شود هي كار دست من بدهد چشم هاي تو هي توبه بشكنم و خدايم عوض شود با بيت هاي سرزده از سمت ناگهان حس مي كنم كه قافيه هايم عوض شود جاي تمام گريه غزل هاي ناگزير با قاه قاه خنده بي غم عوض شود سهراب شعرهاي من از دست مي رود حتي اگر عقيده رستم عوض شود قدري كلافه ام و هوس كرده ام كه باز در بيت هاي بعد رديفم عوض شود حواي جا گرفته در اين فكر رنج تلخ انگار هيچ وقت به ادم نمي رسد تن داده ام به اين كه بسوزم در اتشت حالا بهشت هم به جهنم نمي رسد با اين رديف و قافيه بهتر نمي شوم وقتش رسيده حال و هوايم عوض شود الهام ديداريان نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 11:58 بعد از ظهر |+|
|