تبليغاتX
دنیای کدهای جاوا اسکریپت --> ღبگو به ان که ، دل از بار غم گران داردღ
ღبگو به ان که ، دل از بار غم گران داردღ

.•*•...یکی را دوست می دارم...•*•.

.•*•... دوستت دارم...•*•.

یکی را

            ï°…¬ þì •ô¬

ولی افسوس ،

او هــر گـــز نمی داند!

نگاهش می کنم ،

                         شاید ،

     بخواند از نگاه من

                               که ؛

          ﰅ¬ þì •ô¬ …° ô…

ولی افسوس ،

 او هرگــــز نگاهم را نمی خواند!

به برگ گل نوشتم من

                               که ،

         ﰅ¬ þì •ô¬ …° ô…

ولی افسوس ،

او گل را به زلف کودکی اویخت ،

تا او را بخنداند

صبا را دیدم و گفتم :

        صبـــا دستم به دامانت

              بگو از من به دلــدارم

                                              که ،

        ﰅ¬ þì •ô¬ …° ô…

ولی ناگه ز ابر تیــره برقی جست

و روی ماه تابان را بپوشانید

.

..

...

                     ï°…¬ þì •ô¬ …° þßü   

 

 



نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 11:2 بعد از ظهر

|+|

http://delnaz1364.blogfa.com

.•*•...برای عشق...•*•.

 

.•*•...با ܻΠبرای ïÛ»Ï...•*•.

 

به نام اون کسی که می پرستی ،

تو رو دوست دارمت ، هرجا که هستی

نباشم زنده اون روز و ببینم ،

شکستی عهدی که با من تو بستی

 

 ****** 

منم و یه دل ܺ†Ïتوی غربت و تنهایی

شب من ، شب بی فرداست تو یه نوری و رویایی

 

توی چشم تو میبینم غمܻΠو پشیمونی

بگو با یه دل ܺ†Ï  ، که میایی و می مونی

 

تو گفتی روی بال ܻΠ سفر کردی

کبوترهایܺ†Ï   رو خبر کردی

 

نگفتی از من لیلای بی مجنون ،

چه دیدی کز من و ïÛ»Ïحذر کردی

 

لبالب از صداقتی ، لبریز از محبتی

ناجی قلب îÛº†Î تا مرز بی نهایتی

 

تو از کدوم قبله ܻΠ به دیدن من اومدی؟

با شعله کدوم نگاه ، آتیش به جون من زدی؟

 

*.¸  .* *.¸   باور بکن تنها تویی ، بود و نبودم ¸  .* *.¸  .*

*.¸  .* *.¸   به خاطر تو می زنه نبض وجودم ¸  .* *.¸  .*

 

 

تو گفتی روی بالܻΠسفر کردی

کبوترهایܺ†Ï  رو خبر کردی

*******

 

نگفتی از من لیلای بی مجنون ،

چه دیدی کز من و ïÛ»Ïحذر کردی...!



نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 2:6 بعد از ظهر

|+|

http://delnaz1364.blogfa.com

.•*•...مقــدمه...•*•.

.•*•...مقــــدمـــه...•*•.

 

ســــلام...

بی مقدمه...

ادبیات و گونه های مختلفش از جمله شعــر

از وقتی که خودم رو شناختم عشق من بوده!

عشقی که برای رسیدن به اون از خیلی چیزها

گذشتم،تا بالاخره به دستش اوردم.............

اما عشق ادبیات داشتن یه چیزه و ذوق هنری

در این زمینه چیزی دیگه....

دست به نوشتنم _اگه حسش باشه_ای بد نیست

اما صد افسوس که از ذوق شعری بی بهــره ام!

البته تا همین دیشب هرگز بهش فکر نکرده بودم

که شعر گفتن واقعا چه نعمتیه...!

اینکه بتونی همه احساسات گوناگونت رو تو یه

شعر حالا از هر قالبی بریزی و از این طریق هم خودت

رو آروم کنی و هم چه بسا بسیاری از خوانندگان رو که

هم احساس هستن با تو ...

هنر از هر جنسی که باشه ارزنده است...

چه یه تابلو بی بدیل نقاشی

چه یه نغمه خوش موسیقی

چه یه دستخط زیبا

و چه...

اما شعر برتر از هر هنریه

که شعر از کلمه است

و کلمــه.....آغاز هر چیز

دیشب ارزو کردم کاش شاعر بودم

شاید به لحاظ تناسب و همگونی وزن و قافیه

یا ایجاد صور خیال بتونم شعری بگم

اما قطعا هرگز نه به دل خودم خواهد نشست و نه به دل هیچ خواننده ای...

چه سخنی کز دل براید لاجرم بر دل نشیند...

و برای گفتن سخن دل فقط سوخته دلی شرط نیست

که شاید شرط اساسی داشتن استعداد و ذوقی هست

که تار و پود کلام رو با عشق و به هنرمندی تمام بهم

پیوند بده .. عمیق و ناگسستنی

خواسته بودم از خدا گلایه کنم .. که حس میکنم مدتیه

سیم های ارتباطی ما دچار مشکل شده

حالا یا ایراد از فرستنده منه و یا گیرنده خدا

امواج فرستنده هایی چون من رو قبول نمیکنه!

دیشب تو سایت انجمن شاعران ایران به این شعر برخوردم

به نظرم خیلی زیبا اومد...تا نظر شما چی باشه...

درود به همه شعرای بزرگی که با اثار فخیم و زیباشون ارامش رو هدیه میکنن به روح انسان ها



نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 12:52 بعد از ظهر

|+|

http://delnaz1364.blogfa.com

.•*•...تلفن...•*•.

.•*•...تلفـــن