صفحه
در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر
کنيد...
ღبگو به ان که ، دل از بار غم گران داردღ |
|
..•*•...مـــرگ قــــو...•*•.. .•* *•.*•.مــرگ قـــــو .•* .•* شنیدم که چون " قوی " زیبا بمیـرد ، فریبنـده زاد و فریبــا بمیـرد شب مـرگ تنهـا نشینـد به مـوجی رود گوشـه ای دور و تنهـا بمیــرد در آن گوشه چنـدان غـزل خواند آن شب که خود در میـان غـزل ها ، بمیـرد گروهی بر آنند ، کاین مـرغ شیــدا کجـا عاشقی کرد ، آنجـا بمیـرد !! شب مـرگ از بیـم آنجا شتابد ، که از مـرگ غـافل شود ، تا بمیــرد من این نکته گیرم که باور نکردم ، ندیدم که " قویی " به صحــرا بمیـرد ! چو روزی ز آغوش " دریا " بر آمد ، شبی هم در آغوش " دریا " بمیـرد " تو " ، " دریـای " ِ " من " بودی ، آغوش وا کن که می خــواهـد این " قــوی " زیبـا ، بمیــرد !! دکتر مهدی حمیدی شیـرازی ســلام " دریای " ِ "من " .. ! عرضی نیست و ملالی ، جز تکرار مکرر دلتنگی .. ! دلتنگی " قـو " برای " دریایی " که در آغوشش به خواب ابدی بره ..! دلتنگی " من " برای " تو " ! دلتنگی " من " برای مـرگ ..!! دوباره شهـر سیاه پوشیده ، دوباره همه جا پر شده از بوی محرم ، و هیئت ها و دسته های عزاداری ، دوباره همون تصویرها ، همون شور و حال ، همون فضـا ، همون .. همون محـرم ! محرمی که سالها به همین شکل و شمایل دیدمش ! و دوباره من که می بینم ، با همه شباهت این محرم ها به هم ، چقدر سال گذشته با امسال متفاوته ..! به یاد میارم شب تاسوعای پارسال رو ! دختری رو که میخواست جلوی یک دوست !! برای به دست آوردن دل اون ، وانمود کنه عشقی نداره .. !! قصه ایی که تو همون شب ، بر مدار نام زیبای معشوقش چرخید . واژه هایی که بیخود پی هم زنجیر شدن ، سلسله جملاتی که همه دروغ بود .. ! چشمی که بی جهت داستان رو می خوند ، قلبی که نا آرام قصه سر هم میکرد ! دروغهایی که پشت دروغ ردیف شد .. ! دختر قصه گو ، به خیالش هم نمی رسید که داره دروغ میگه ! یه بارم به قلبش رجوع نکرد ! فقط دید چیزی توی وجودش بی تابی می کنه ! خبر از دل بیچاره اش نداشت ..! فکر نکرد این همه بی قراری از دل بی تابشه ! فقط فهمید به حرفایی که میزنه ، عمیقا اعتقاد نداره ! اصلا .. اصلا اعتقاد نداره ..! داستان میگفت از بی دلیش ، اما نگاه گرم " یکی " جلو چشماش بود .. ته قلبش چیزی بود ، دل خودش هم با این حرفا صاف نبود .. بعدها بود که فهمید اسم این حالت ها ، ترحم نیست ! یا معذب بودن ، برای وفا دار موندن وخیانت نکردن به .. . بعدها بود که فهمید به این حالت های شیرین " عشـق " میگن ..! میخواست دل یه دوست رو به دست بیاره ، خبر نداشت دل خودش از دست رفته ..! خبر داشت ..! اقرار نکرد ..!! امسال محرم ، دیگه اون دوست نیست . ازش خبر نداره ! کجاست ، چه میکنه ، اصلا زنده است یا مرده ! حالا حتی از یاد آوریش هم اکراه داره ..!! حالا میفهمه که اون به ظاهر دوست ! اینقدرها اهمیت نداشته ، که برای نشکستن قلبش ، دل خودش رو فدایی کنه ..! امسال اما باز هم مثل سالای قبل " تو " هستی ! و نگاه منتظر و مشتاقی که لابه لای همه آدمای عزادار دنبال " تو " میگرده ! میدونه نیستی ، تو الان جای بهتری هستی ، کنار حرم امامی .. ولی دل که این چیزا حالیش نمیشه ! باز هوای " تو " رو کرده ! کوچیک شده ! تنگ ِ تنگ ، دیوونه شده و طاقت از کف داده ، سر می کوبه به سینه سوخته و تفتیده . و اشک حسرت و دلتنگی رو به چشم ها سرازیر میکنه ! آه .. امان از این دل ..!! این " دل " کوچیک ِ بی قرار رو ببخش عزیزترینم .. محرم گذشته ، دروغکی گفت دوستت نداره ، دروغ گفت ! دروغ .. قسم به عظمت همین ماه ، که وقتی داشت اینو میگفت ، فقط چشم و زبونش با " تو " نبود ، قلبش ، احساسش ، روحش ، فکرش ، همه وجودش با " تو " بود . بنا به اقتضا و دوری " تو " اون دو قلم هم جای دیگه گیر افتاده بود ! به بزرگواری خودت از سر تقصیرش بگذر . پ.ن : و به یاد دوست گرامی دیگه ایی که سال گذشته توی اینا شب کنار ما حضور داشت و امسال جای دیگه است . خوشبختانه از سلامت ایشون با خبرم و میدونم به لحاظ کاری و موقعیتی موفقیت هاش بیشتر از پارساله . اما ایشون هم قلبش رو اینجا جا گذاشته . حالا به خاطر پاره ایی مسائل بالاجبار ارتباطمون قطع شده . ان شاالله که محرم آینده همه کنار هم باشن .. برای دوست نازنینم " فائزه " و به یاد دوست گرامی ایشون در هر جایی که الان هستن . نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 5:41 بعد از ظهر |+|
..•*•...کـــوچ...•*•.. .•* *•. کـــــوچ .*•. .•* گاه می اندیشــــم ، خبر مـــرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟ آن زمان که خبـر مــرگ مرا از کسی می شنوی ، روی تو را کاشکی می دیدم ! شانه بالا زدنت را ، _ بی قیـــد _ و تکان دادن دستت که ، _ مهم نیست زیاد _ و تکان دادن سـر را که ، _ عجیب ! عاقبت مــــُرد ؟ _ افســـــوس !! کاشکی می دیدم ! من به خودم می گویم : « چه کسـی باور کرد جنگل جـان مـرا آتش عشــق تو ! خـاکستـر کرد !؟ » عاقبت یه روز تموم میشم ، کی و کجا .. فقط خودش می دونه !
*** خسته شدم .. من از این همه تکرار ، این همه انتظار ، من از این امید باطل و بیهوده و محال ، از دست دعا برداشتن ، از دلتنگی ، از خوش بینی ! ، من از خستگی ، خسته شدم .. ! میخوام تقدیرم رو به دست بگیرم . میخوام " سرنوشتم " رو بکنم " خود نوشت " . میخوام عنان اختیارم دست خودم باشم ! تا خودم این اسب سرکش رو با تازیانه مرگ رام کنم . می خوام حالا که آغازم دست خودم نبوده لااقل انجامم رو به دست بگیرم . فقط اگه میشد .. !! اگه میشد همین لحظه مُهــر « باطل شد » رو « شنــاسنـــامه » زندگیم میزدم و بعد .. آروم تر از هر شروعی .. همه چیز تموم میشد ! بعد میشدم یه سنگ سیاه و سرد گوشه فراموش شده یه قبرستون رنجور و خالی . یه جای متروک ! دور از هر جنبنده ایی .. دور ِ دور ِ دور .. میشدم یه اسم یا شاید یه تصویر حکاکی شده روی یک " چار دیواری ، اختیاری " به تمام معنا ! تنها جایی که متعلق به شخص خودمه !! و من از هم متلاشی شده ، با افتخار به تمام گوشه و زوایای درهم و خاکی و تنگ و تاریک اون چشم خواهم دوخت و به همخونه های عزیزم ! کرم ها و عقرب ها .. !! میشدم یه یاد ! یه یاد از خاطر رفته . یه سایه ، سایه کم رنگ و محو . تصویر مبهمی از دختری که امید و انتظار رو رج زد به تار و پود زندگیش . یا شاید یه صدا ، یه نگاه ، یه حرف ، یه یادگاری .. شاید همه اینها شدم ! *** و من .. و من به تو فکر می کنم . و به این شعر زیبای " حمید مصدق " و باز هم به تو .. به تو .. به تو .. و همیشه به تو .. !! تو خیالم _ شاید چیزی نزدیک تر از واقعیت _ میرسه روزی که خبر مرگ من رو از « کسی می شنوی . » « روی تو را ، کاشکی می دیدم !! » خیلی دلم میخواد بدونم اون لحظه چه حسی خواهی داشت ! چیکار می کنی ! میدونی ! فکر سمجش شده یه خوره ! افتاده به جونم .. باید بدونم ! باید .. فکر می کنم : شاید بهت زده شدی ! یه شوک بزرگ . شاید باورت نشه که " من " برای همیشه رفتم . نه از این حیث که " من " بودم ! تنها به لحاظ " رفتن " کوچ همیشگی ! عدم حضور ، نا دیدن و " نا بودن " اولین چیزی که بعد از شنیدن هر خبر مرگی به ذهن خودم خطور می کنه . شاید به یاد بیاری ، تصویر گنگی از خاطرات شیرین و خوش کودکی . اگه برای تو هم اینقدر مهم بوده باشه که یه فایل از ذهنت رو به اونها اختصاص داده باشی !! شاید عکسی از من در خاطرت زنده شد ! تصویری از تمام لحظاتی که " با هم " و " در کنار هم " گذروندیم . صدایی از من ، حرفی به یادگار و یا .. لبخندی مات .شاید دلت برای من سوخت .. ! اما حتم دارم هیچ اتفاقی که نیفته ، قطعا به یاد خواهی آورد ، دخترکی رو که یه شب ازت پرسید .. و راز دلش رو با تو در میون گذاشت ! من رو به یاد میاری ، وقتی به تو گفتم چقدر دوستت دارم و حسم بهت چی هست ! شاید با درد به یاد بیاری ، اونی که پر کشید و رفت عاشق دلخسته تو بود .. عاشقم بود ! عاشق .. شاید دلت برام سوخت .. و اشکی هم .. *** چند وقتیه کابوسی هولناک ذهنم رو درگیر خودش کرده . از خودم می پرسم اگه خدای نکرده روزگاری ، دست بی رحم تقدیر تو رو .. نه ! من حتی از گفتنش هم ابا دارم ! میدونم اگه نباشی ، من چیزی به یاد نخواهم آورد ! هیچ خاطره ایی از کودکی برام زنده نمیشه ! هیچ تصویری از تو جلو چشمم نمیاد ، صدات تو گوشم نمی پیچه ، لبخندت رو به یاد نمیارم ، حرفات خاطرم نمیاد .. من ، من اگه تو نباشی شوکه نمیشم ! مبهوت نمیشم ! من اگه تو نباشی .. من اگه تو نباشی ، پیش از تو خواهم رفت .. ! من زندگی رو برای تو میخوام ! زنده ام به زیستنت ، صبورم به امیدت ، منتظرم به حضورت ، هستم به بودنت. نباشی من کی باشم !! *** بارها دلم ازت گرفته . بارها شکستم . بارها بریدم . بارها ناامید شدم . بارها رسیدم به مرز جنون ! از فرط خشم و اندوه . و بارها و بارها خواستم که بگم : " برو ! دیگه دوستت ندارم ! نه .. ازت متنفرم !! " خواستم که بگم : " ازت خسته شدم ، تو هم مثل دیگرانی ! لایق عشق پاک و قشنگم نیستی .. دوستت ندارم ، دوستت ندارم " خواستم بگم : " دیگه برام مهم نیستی ! بود و نبودت ، اینکه چه کارا می کنی ، با کی میری و میای ، اینکه قدر خودت رو میدونی یا نه .. دیگه هیچ چیزت برام اهمیت نداره " اما .. اما تا خواستم بگم دیدم دروغه ! دیدم هنوز دوستت دارم ! عاشقانه تر از قبل . هنوز برام عزیزی ! عزیزتر از هر عزیز . دیدم عشقم فقط و فقط مال تویه ! تو لایق ترینی . اگه من شایسته عشق ورزیدن به تو باشم ! دوستت دارم ! دیدم برام مهمی ! خیلی مهم تر از خودم ! دیدم هر لحظه دارم دعا می کنم : " خـــدایا " حاضرم همه عمر من رو بگیری اما کمکش کنی ! سلامت بمونه ، شاد باشه و خوشبخت . قدر خودش رو بدونه . دیدم هر چیزی که مربوط به تو باشه ، برام مهم ترینه ! درست ، کارت ، زندگیت ، دوستات ، تفریحت ، خودت ! خواستم همه زندگیم فدای تو بشه . دیدم هنوز نگرانتم . هنوز همه وجود منی . *** فکر می کنم : میرسه روزی که آدم از عشقش خسته و متنفر بشه .. ؟
غیر دلتنگی شب هر چی که دارم مال تو سهم چشما و نگاه بی قرارم مال تو پاییز و رنگ خزون با همه غم هاش مال من گلا با اون روزای سبز بهارم مال تو چشم بارونی و نمناک غروبا مال من لحظه هایی که به خنده می سپارم مال تو شوق رفتن تو دلم اما نمی دونم کجا میرم اما یه بغل خاطره دارم مال تو میدونم یه روز میای و انتظار تموم میشه اما نیستم که بگم خاک مزارم مال تو
نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 7:16 بعد از ظهر |+|
..•*•...سفـــــــر...•*•..
.•* *•.سفـــــــر*•. .•* عشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود هر که بر چهـره از این داغ نشانی دارد
اینجا برف می باره .
یه روز کوله بارم رو بر میدارم : پرش می کنم از خستگی هام ، تا یادم نره چه روزایی رو تو چنگال بی رحمش سر کردم به امید یه روز آسایش ! پرش می کنم از دلتنگی هام ، تا هرجایی که بودم و رفتم بهونه ایی برای گریه داشته باشم ! پرش میکنم از روزای انتظارم ، تا فراموشم نشه زمانی نه خیلی دور روزها چقدر کشدار و طولانی بود ! پرش می کنم از غم هام ! از شادی هام ، تا یادم بمونه فاصله بین شادی و غم فقط یه خط باریک و نازکه ! پرش می کنم از امیدهام ، نا امیدی هام ، تا همیشه خاطرم باشه یأس و امید کنار هم هستن ! پرش می کنم از اشک هام ، تا وقتی توی راه تنها موندم ، باز این رفقای قدیمی کنارم باشن ! تنهایی هام رو هم میذارم ! نباید از یاد ببرم گاهی میشه تو جمع بود و تنها موند !! خاطراتم رو هم بر می دارم ! تا هر وقت گرسنه ام شد ، سفره ذهنم رو باز کنم و دوباره و دوباره با ولع صرفشون کنم : عاشق شدم ، عاشق شدی ، عاشق شد !! رفت ، رفتی ، .. ناچار شدم برم !! خیالم ! خیالم رو هم می برم . تا هر وقت خسته شدم از راه و خواستم استراحت کنم ، طاقباز بخوابم ، چشمام رو ببندم و ملحفه نازک و رنگین خیالم رو بکشم روی خودم ! تا گرم بشم ! قلبم رو هم می ذارم ، وقتی که دیگه توی سینه من گرم و مشتاق نمی تپه ، وقتی دیگه نفس نداره ، جون نداره ... . میذارمش تو کوله بارم شاید اونجا کنار خیال و خاطراتم دوباره گرماش رو به دست بیاره ! عشقم ! عشقم کجاست ؟ نکنه جا بذارمش ! نکنه فراموشم بشه بردارمش ! نکنه کوله بارم تهی از عطر خوش عشق بشه ! عشقم کجاست !؟! آه خدایا ! عشقم رو پیدا نمی کنم ! عشقم رو گم کردم ! من عشقم رو می خوام ! چقدر خرت و پرت اینجاست ! پس اون کجاست ؟! چرا پیداش نمی کنم ..!! اه .. یادم اومد ! اینجا گذاشتمش ! توی وجودم ! توی تک تک سلولای بدنم ! توی روحم ! نه ..! این دیگه من نیستم ! این " عشقه " این .. این " تو " یی ! توی کالبد من !
خوشحال میشم ! " تو " رو هم با خودم میبرم ! تنها نمیرم ! " تو " رو هم میبرم ! " تو " رو با خستگی هام می برم ، اندوهت دلیل خستگی های من بود . " تو " رو با دلتنگی هام می برم ، دوریت دلیل دلتنگی من بود . " تو " رو با انتظارم می برم . شوق دیدارت دلیل انتظارم بود . " تو " رو لا به لای غم ها و شادی هام می برم ، غمت غمم بود و وجودت دلیل شادی هام . " تو " رو همراه یأس و امیدم می برم ، مأیوس شدم از فکرت و زنده موندم به امید دیدنت ، شنیدنت ، تصاحبت ! " تو " رو با اشکای گرمم می برم ! اگه از چشمام جاری شدن ، دلیلش یا غمت بود ، غم دوری و دلتنگی و انتظارت ، غم نداشتنت ! یا شوق دیدارت ، حضورت ، وجودت ! " تو " رو با خاطره هام همراه میکنم . اگه خاطره ای شکل گرفت ، دست مهربونت قالبش داده بود . " تو " رو تو خیالم می برم ! اگه رنگین شد و گرمم کرد ، وجودت مایه رنگینیش بود و خوشی خیالم ! سبز شدم از خیال شیرینت . " تو " رو توی قلبم می برم ! قلبی اگه باشه ! قلبی اگه برای من باشه ! قلبی اگه برای من می تپیده باشه ! که با هر تپشش هزاران بار " دوستت دارم " رو فریاد کرد ! که اون قلب دیگه مال من نبود ! تجلی حضورت بود ! به ودیعه مونده بود تو جسم من ! " تو " رو با عشقم می برم ! " تو " رو با عشق می برم ! " تو " رو تا عشق می برم ! " تو " رو .. " تو " رو تا زنده هستم می برم !! " تو " رو تا آخرین نفسم می برم ! " تو " رو تا جون دارم می برم . وقتی هم مردم ، " تو " رو اینجا می ذارم ، مرگ تنها سفریه که می خوام تنها برم ! تک و تنها .. نمی خوام " تو " با من همراهی کنی . می ذارمت و روح لبریز از حضورت رو به اون دنیا کوچ میدم . حتی اونجا هم " عشقت " با منه .! عشق " تو " گل قشنگی میشه ، آروم از رو مزارم سر می کنه و و عطرش جسم از هم پاشیده ام رو لبریز از زندگی می کنه !! و روحم تا دنیا دنیاست ، برای سلامتی و خوشبختی و شادی " تو " دعا می کنه ! میرم و به " خــــدا " می سپارمت .
کوله بارم رو زمین میذارم ! خالیش میکنم از: خستگی هام ، دلتنگی هام ، انتظارم ، غم و شادیم ، امید و نا امیدیم ، اشکام ، خاطراتم ، خیالاتم ، قلبم ، عشقم !! تنها میرم ! تنهای ِ تنها !! فقط " تو " رو می برم !! اصلا " خودم " نمی رم ! " تو " میری !! چه نیاز به کوله بار ! وقتی " تو " خلاصه همه داشته های منی !! معنای تموم نداشته هام ! چه نیاز به " من " ! وقتی " تو " عصاره زندگی منی ! اصلا چه " منی " !!! وقتی " تو " خونه کردی توی تموم جسمم ، وجودم ، روحم ، قلبم ، جاری شدی توی رگهای من ! تپش قلبم شدی و نفس زدم به نفس " تو " " من " میرم ! " منی " که دیگه هیچی ازش نمونده ! جـز " تو "
نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 4:5 بعد از ظهر |+|
..•*•... بدون عنوان ...•*•.. .•* *•.بدون عنوان !!!*•. .•* شنبه ، پانزدهم دی ماه یکهزار و .. ساعت : شاید حوالی نه شب !! دیشب _ فکر می کنم تا صبح _ آسمون باریده و دلش رو سبک کرده . امروز زمین خیس بود . گاه گاهی هم کمی می بارید . آسمون صاف و قشنگ کویری اینجا امشب یه رنگ دیگه بود . من از این رنگ بدم میاد .!! باید برای کاری می رفتم اونجا !! جایی که .. . |