صفحه
در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر
کنيد...
ღبگو به ان که ، دل از بار غم گران داردღ |
|
یاد بگذشته به دل ماند و Ôý±¬ نیست یاری که مرا یاد کند دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای تا دل من شاد کند .. *** خود ندانم چه خطائی کردم که ز من رشته ×è
بگسست در دلش جایی اگر بود مرا ، پس چرا دیده ز دیدارم بست ؟ *** هر کجا می نگرم ، باز هم اوست که به چشمان ترم خیره شده درد Ü»Ï است که با حسرت و سوز بر دل پر شررم چیـره شده *** گفتم از دیده چو دورش سازم بی گمان زودتر از دل برود ä°ì باید که مرا در یابد ورنه دردیست که مشکل برود *** شعر گفتم که ز دل بردارم بار سنگین ïÓ عشقش را شعر خود جلوه ای از رویش شد با که گویم ستم عشقش را ! *** در ببندید و بگویید که من جز از او از همه کس بگسستم کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست ! فاش گویید که ÜºÏ هستم ..! *** قاصدی آمد اگر از ره دور زود پرسید که پیغام از کیست گر از ô
نیست، بگویید آن زن دیرگاهیست ، در این منزل نیست .. فروغ فرخزاد دیروز ، وقتی هنوز از راز دلم با خبر نبودی پسر بچه شوخی بودی که زندگی رو با همه ارکانش به بازی می گرفت . امروز ، راز قلب عاشق من ، تو رو مرد کرده ! مردی که چون همه آدم بزرگای دیگه ، توی گیر و دار زندگی بار سنگین یه لبخند ساده رو از روی لباشون بر می دارن تا راحت تر با چهره ای عبوس به سمت موفقیت خیالیشون گام بر دارن ! از گفتن پشیمون نیستم ! پشیمونم بابت نزدیکی بیش از اندازه ما به هم ! الان .. و دلتنگم .. برای لبخندی که راز مشترکمون اون رو از لبهات گرفت . و دنبال پسری هستم که یک شبه مرد شد ! همیشه به یاد داشته باش : راز من ، سِر ِعاشقانه ی اشتراکی ما ، شونه های نحیف و شکننده تو رو آبدیده کرد ، برای تحمل سنگینی دردهای زندگی .. و من بودم که لبخند قشنگت رو محو کرد ..! محرم اسرارم ! ببخش من رو .. و بدون که هنوز هم ï±~ }¶ô~ نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 6:54 بعد از ظهر |+|
جـای همـه شمــا سبـــز از سفـــر برگشتـم .. همین ...
نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 0:10 قبل از ظهر |+|
و عشـــق .. زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل بیش است در بدایت در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی جانا روا نباشد خونریز را حمایت ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت امشب انگار ، همه چیز دست به دست هم داده بود تا باز منو ، من خوش خیال رو که آتیش سوزان حسرت و عشق و اشتیاقش رو زیر خاکستر سرد ناامیدی گم کرده بود و فکر میکرد همه چیز رو با آرامش به انتها رسونده ! و ایستاده اینجا در مرکز سکون و ثبات ، دوباره به یاد " تو " و به یاد عشق پر حرارتی بندازه که روزگاری نه چندان دور التهاب تندش روحم رو ذوب جذبه وجودت کرد .
باز همون آهنگ آشنا که منو به اضطراب کشدار و شیرین روزهای انتظار رسیدنت میبرد . روزهایی که با این نغمه از عشق اشک ریختم و بی صبرانه اومدنت رو به انتظار نشستم . شب های سرد ساکتی که ، با کلمه کلمه اون لحظه لحظه دیدنت رو به یاد آوردم و به درد گریستم ! و من که دوباره به یاد " تو " و همه ماجراهای عجیب و غریبی که تو این مدت کوتاه رخ داده بود ، برای عشقم و قلبی که از پا افتاده ، همصدا با اون آهنگ میخوندم و تلاش بی فرجامی که پلکام برای زندونی کردن اشکام میکردن تا روی گونه های تبدارم نریزه و من رو رسوا نکنه.
باز هم عبور .. کوچه به کوچه ، و نگاه مشتاق و دیوانه ای که در هر کجا نشونی از " تو " رو می جست و به هر چشمی " به امیدی که این اوست " برای لحظه ای خیره میشد و " تو " رو لا به لای این همه آدم و شلوغی پیدا نمیکرد . گمشده دل دردمندش رو ..
باز هم همون خیابون ! همون کوچه ! همون اشتیاق ! همین .. همین من !! من مجنونی که نگاهش رو توی اون ظلمات از بین عبور ماشین ها و آدم ها لغزوند به سینه کش خیابون تاریکی که بهشت کوچکش بود !
حتی آسفالت خیابون هم با من شیدا سر ناسازگاری داره ! از این پایین قد کشیده به اون بالا ! و عاقبت بعد از این سربلندی اونجا ، جایی نزدیک به اون کوچه بن بست ، کم به کم آروم میگره و میشه مثل باقی خیابونها ، صاف و هموار ! بی هیچ نشیب و فرازی ! و من از اون پایین جایی کمی دور چشمای پر از نیازم رو به امید واهی دیدن ! به اون خیابون میدوزم ! و تا جایی که چشمام توان داره و سر و گردنم امکان خمیدگی ! اونجا رو با وسعت همه نگاهم به آغوش خیال میکشم . و " تو " نمیدونی ، اگر کسی با من نبود ، از همین نقطه کور ِ دور ازپشت این حفاظها و موانع بوسه گرم ِ مشتاقم رو نثار خیابونی میکردم که مفتخره عزیزترین من در هواش نفسش رو رها کنه ! عجیب اشتیاق بوسه در من بود و لبهام بی اختیار بهم فشرده میشد . همه روحم شده بود خواهش بوسیدن ! دلم میخواست دست من بود ، می اومدم اونجا دستام رو باز میکردم و با تموم عشقم همه اون وسعت رو به آغوش میکشیدم و غرق بوسه میکردم .. افسوس !!!
لحظه عبور کوتاه تر از یه پلک بهم زدن بود ! و این همه ویرونم کرد ! من جسم بی جونم رو گذر دادم و کبوتر دلم پر کشید به اون کوچه بن بست ! به در خاکستری کوچیکی که پله های زیادش منتهی میشد به .. و سعی کردم " تو " رو ببینم ! توی اون اتاق .. کنار اون بخاری یا پشت اون پنجره ! توی تراس شاید هم حیاط اون خونه قدیمی ، با اون در چوبی که .. یا شاید .. هر جا باشی می بینمت ! با همون نگاه ! همون لبخند ! همون حرفها و .. همون " تویی " که قلبم رو ربود ..
چشمام بارونی میشه ! نباید اشکام رو کسی ببینه ! بهشت جاودانم ! قبله گاه کوچیکم ! خونه امن و عشقم .. من قانعم به نگاهی گذار از پس عبوری شتابان .. و خیالی که شکل میگیره .. .. دوباره همون میدون ! منی که همه وجودم دعا میشه برای عبور از این خیابون عریض ! از جلو اون فروشگاه ! و باز هم خیره موندن به قفل در ! و چارچوبی که " تو " از اون گذشتی و اتاق کوچیکی که حضورت روبه نظاره ایستاده .. با زاری به " خــدا " التماس میکنم و در یک لحظه کوتاه هر چی نذر و نیاز و دعا بلدم به درگاهش میکنم تا امشبی که برام همه تداعی " تو " بوده ، از اینجا هم بگذریم ؛ نذر و نیایشم قبول نمیشه ! تنها به کشیدن عطرش به مشام جونم اکتفا میکنم ..با حسرت !
و می فهمم ! به ادراک سخت و دردناک حقیقت میرسم ! حقیقتی که دلگیری و کدروت مخفی کرده بودش ! و می فهمم ! با درد ! با عشق ! با غم ! با شوق ! با .. " کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را " !!! فکر میکردم برام همه چیز تموم شده ! فکر میکردم عادت کردم و پذیرفتم سرنوشتی رو که دست تقدیر در دفتر زندگیم قلم زده ، فکر میکردم آروم شدم ! فراموش کردم ! فکر میکردم ساختم با سوختنم ! فکر می کردم .. دیگه چیزی برام مهم نیست ! دیگه نمیخوام ببینمت ! دیگه مشتاق نیستم ! فکر می کردم ، حرفم رو زدم حرفت رو زدی! حرفامون رو گفتیم و اون تب تند در من فروکش کرد! داشتم میرسیدم به این باور تلخ که حق با " تو " بود و من .. اما ! امشب فهمیدم برای من هیچ چیز تغییر نکرده ! " تو " همونی که قلبم رو از آن خودش کرد ! من همونم که دل به تو داد و عشق .. فقط همه چیز زیر لایه ایی از اندوه و دلخوری مخفی شده بود ! امشب اون لایه زدوده شد ! و باز عشق پاکت بود که جلوه گری میکرد .. تنها تفاوت این من با منی که میشناختی و میشناختم ، اینه که ، دیگه هیچ امیدی برام زنده نمونده !! این من ، من ِ ناامید مأیوسی که حسرت روزهای پر از امیدواریش رو میخوره ! و در باورش نمیگنجه که این خودش باشه ! کسی که در هر تاریکی روشنایی امید رو میدید و حالا .. !
باورم نمیشه این من باشم ! بی هیچ امیدی ! ناامید ِ ناامید ِ ناامید .. بی هیچ تصویری از آینده ! کسی که فقط نفس میکشه و روزها رو طی میکنه به حکم اجبار و حتی دیگه هیچ کنجکاوی هم برای دیدن آینده نداره ! " خــــدای " من ! پس اون همه امیدم چی شد ! توکه گفتی ناامیدی از درگاهت کفره چرا من همیشه امیدوار رو به اینجا کشوندی ..
دوست دارمش .. مثل دانه ای که نور را مثل مزرعی که باد را مثل زورقی که موج را یا پرنده ای که اوج را دوست دارمش ..
نازنینم ! دوستت دارم هنوز و همیشه اما میدونم " تو " برای من نیستی و دیگه واقعا هیچ امیدی ندارم .. پ.ن : باز جمعه ! باز شهریار ! .. لاله .. لاله .. بیچاره لاله ! کاش " محمد " ! میدونست " لاله " ! چه احساسی داره و با اون حرف .. ! و ابولقاسم که نمیدونم چرا من رو یاد " تو " میندازه و به خاطر این خیلی دوستش دارم ! ( عزیزم خیلی احساساتی شدم ؟! ) نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 0:41 قبل از ظهر |+|
...•*•.به سهــراب .•*•... " زندگی رسم خوشایندی است . زندگی بال و پری دارد ، با وسعت مـرگ ، پرشی دارد اندازه عشـق . زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود" « سهـــراب » ! " دل خوش سیری چند ؟! " .:. زندگی .:. چرخه یک تکرار است . « سهـــراب » ! فکر می کنم به این " رسم خوشایند " ، به " پرشی اندازه عشق " ! به .: عشــق :. و به شیرین ترین واژه دنیا ، " مــرگ " .. « سهـــراب » ! .:. زندگی .:. راه رسیدن به فناست ! مقصد نهایی ! " مرگ " .. و من از نقطه شروعم در ازل برای رسیدنم به این هدف و مقصد نهایی ، ناچارم از این شاهراه عبور کنم ! گرچه ، خودم نخوام ..! « سهـــراب » ! " پرش " .:. زندگی .:. " اندازه عشق " نیست ! .:. زندگی .:. پرشی دارد به ته دره مرگ .. « سهـــراب » ! .:. زندگی .:. " چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود " ! .:. زندگی .:. خود تکــراره ! تکرار مکرر روزهای ملال آوری که اسمش رو گذاشتن عمر ! « سهـــراب » ! شاید روزگاری که تو نوشتی ، " زندگی اب تنی کردن ، در حوضچه اکنون است " ، " حوضچه اکنون " پر نبود از آب های راکد و لجن بسته ، آبهایی که از سرما و انجماد یخ زده ! « سهـــراب » ! برای " زیبـا " سرودن ، " زیبا " فکر کردن و " زیبا " شعار دادن !! " چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید " « سهـــراب » ! اینقدر شستم و شستم و جوراهای جور واجور به این " رسم خوشایند " نگاه کردم ، که دیگه سویی برای این چشمهای همیشه به آینده دوخته شده ، باقی نموند .! « سهـــراب » ! .:. زندگی .:. شعر نیست ! .:. زندگی .:. حقیقت عریان زیستنه ! چیزی که می بینیم ، چیزی که وجود داره ، نه اونچه که می خوایم وجود می داشت !! " زندگی " کسالت بار ترین دارایی انسان ! یک افسوس ، یک آه ، یک رنج ! یک اجبار ! تنها مسیر برای رسیدن به بهشت مرگ ..! دیگه با " تو " نیستم ! حتی از " خودم " هم خسته ام .. " من " امشب هم وقت خواب از " خــدا " خواهم خواست ، که چشمام به روی روشنایی صبح فردا باز نشه . مثل دیشب ، مثل شب قبلش ، مثل .. و صبح با بالا اومدن دردناک خورشید کم جون زمستون ، با حسرت به " زندگی " خیره خواهم شد .. و با اندوه به یاد میارم حتی " مرگ" هم از من فراریه .. !! و چشم میدوزم به یک روز تکراری دیگه از روزهای " زندگی " زمستونی و سردم ! " و اگر مرگ نبود ، دست ما در پی چیزی می گشت " " و نترسیم از مرگ ! مرگ پایان کبوتر نیست . مرگ در ذهن اقاقی جاری است . مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد . مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید . مرگ با خوشه انگور می آید به دهان . مرگ در حنجره سرخ گلو می خواند . مرگ مسؤل قشنگی پر شاپرک است. مرگ گاهی ریحان می چیند . گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد . و همه می دانیم ، ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است ..! " " تو را من چشم در راهم " ای « مرگ » !! " من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است ، آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش ! " روزهای جوانی ، روزهای بیست و دو سالگی .. روزهای امید و انتظارهای واهی و بیهوده .. روزهای خستگی .. روزهای تکرار .. تکرار .. تکرار .. و باز هم تکرار .... ذهن در هم ریخته ای که هزاران حرف برای نالیدن داره و زبانی ناتوان که از بیانش عاجزه .. دختری که امید بسته به راههای مختلف و " هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم " !! آخرین رشته نازک امید رو با تیغه های سرد و برنده حقیقت پاره کردم . دیگه به هیچ کسی و هیچ چیزی فکر نمی کنم . در سکوت غم انگیز خودم میشینم سر جاده زندگی و انتظار رسیدن مسافر مرگ رو میکشم . به آخرین ایستگاه ِ متروک ِ این کهنه قطار زندگی فکر میکنم . به اتفاق خوشایندی که من رو خواهد برد تا جایی که نبض حیات از حرکت ایستاده و عطر خوش مرگ فضای نیستی رو معطر کرده .. و از عمق دل دعا خواهم کرد این برترین حادثه زندگیم همین امشب متولد بشه .. .:..:..:..:..:..:..:..:..:. به تنهایی عادت خواهم کرد .. اشعار از : سهراب سپهری ، نیما یوشیج ، فریدون مشیری و حضرت حافظ .. |