صفحه
در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر
کنيد...
ღبگو به ان که ، دل از بار غم گران داردღ |
|
برای تو روز اول پیش خود گفتم : دیگرش هرگز نخواهم دید ! روز دوم باز می گفتــم لیک با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما بر ســر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا میکشت باز زندانبــــان خود بودم ! آن من دیوانـه عاصی ، در درونم های و هو می کرد مشت بر دیوارها می کوفت روزنی را جستجو می کرد ! در درونم راه می پیمـود همچو روحی در شبستـانی بر درونم سایه می افکند همچو ابری بر بیـابانی می شنیدم نیمه شب در خواب هـای هـای گــریه هایش را در صـدایم گوش می کردم درد سیـال صــدایش را ! شرمگین می خواندمش برخویش از چه رو بیهـوده گریانی ؟ در میان گریه می نالیــد دوستش دارم ! نمی دانی ؟!! .. فــــروغ فــــرخـــزاد این بار هم برای " تو " می نویسم ! برای کسی که انگیزه گفتنم و بود و حالا .. !! و فکر میکنم : چطور میشه از اوج عشق و شوریدگی رسید به نهایت انجماد و سکوت ! و به خودم نگاه می کنم ، ناباورانه ! و دوست دارم بفهمم چطور گرمای قلبم به یکباره سرد شد ! دلتنگم برای روزهای شیرینی که قدرش رو ندونستم و رفت ! و آرزو می کنم کاش میشد زمان رو ثابت نگه داشت ! دوست دارم برات حرف بزنم ! دوست دارم با " تو " حرف بزنم ! اما ذهن سرشار از حرفم خالی شده و کلمات توی مغزم یخ زده ! و من با درد می بینم که کلی حرف برای گفتن دارم و اما هیچ کلامی به زبونم جاری نمیشه ! چطور میشه چشمه جوشان اشکی به ناگاه خشک بشه ! چطور میشه دیگه حضور هیچ کسی قلبت رو به لرزه در نیاره ! چطور میشه بی احساس شد ! یخی ِ یخی !! چطور میشه نگاه پر از اشتیاقی ، بی فروغ بشه ! تهی از نور .. و چطور میشه قلبی لبریز از امیـد به اینجا برسه ! جایی که من ایستادم !! نگاهم کن ! این منم !! منی که دیگه حتی برای خودم هم قابل شناسایی نیستم . منی که از صبح تا شب در خودش به جستجو ایستاده تا نشونی هرچند کوچیک رو از گذشته ی نه چندان دورش پیدا کنه و به جای هر پاسخی غریبه ی ناآشنایی رو در خودش میبینه ! باور نمی کنم ! این قطعا من نیستم ! اما روح ِ افسرده کیه ، جز من ! که در وجودم حلول کرده ! من ، این منی نبودم که الان هست ! میدونی ، بدترین حالت اینه که حتی برای خودت هم غریبه باشی ! با درد سعی میکنم به یاد بیارم ، دختری رو که در هر سیاهی روشنایی روزنه امید رو می دید ! و هرگز حتی در بدترین شرایط هم از آینده ناامید نبود ! هیچ وقت در اطرافم کسی رو ندیده بودم که به اندازه من امیدوار باشه !! و برام این بهترین و برترین خصلت بود ! افتخارم امید بی پایانم بود ! چیزی که به من گرمای زندگی میبخشید و روح حیات رو در رگهام جاری میکرد . حالا اما از اون همه امید ، تنها خاطره محوی به جا مونده ، از روزهایی که تو اوج غم ، تسلی میداد من رو و مسکن درد هام بود ! امیدی که لبخند رو مهمون لبهام میکرد و من با اطمینان به خودم میگفتم : میرسه اون صبح روشن ! طلوع خورشید خوشبختی .. بی غروب ! نگاهم کن ! شاید " تو " بشناسی من رو ! برای من که زمان در همین جا متوقف شده ! بیهوده در تلاشم تا تصویر زیبای آینده رو دوباره پیش چشم بیارم ! اما تمام سعی و کوشش من بی فایده است . من ایستادم در نقطه ای از برهوت امروز و پیش چشمم هیچ نیست جز تکرار همین تصویر پوشیده در غبار و مه ! آینده برای من دود شده ! و فکر میکنم آیا اصلا آینده ای وجود خواهد داشت ؟!! نمی تونم حسم رو برات توصیف کنم ! و بگم توی چه شرایطی هستم ! نمیتونم ذهن شلوغم رو برات بشکافم و بگم دقیقا چه تصاویر و تفکرات تلخی داره توش چرخ میخوره ! ناتوانم از شرح اونچه که در درون من در حال رخ دادنه و این ناتوانی من رو به مرز جنون کشونده ! لبریزم از کلافگی و درد ! نمی دونم شده بخوای چیزی بگی اما قادر به بیانش نباشی ؟! و بریزی بهم از درک دردمندانه تحولاتی که در وجودت ایجاد شده و " تو " رو حتی برای خودت هم نا آشنا کرده ؟! تا حالا دوست داشتی بیخود به کسی گیر بدی تا روح ناآرومت رو برای هرچند لحظاتی کوتاه به بند بکشی ؟ نشده ؟! امیدوارم هرگز این همه عجز و ناتوانی به سراغت نیاد اما من این روزا افتادم رو دور باطلی که حول همه این احساسات وحشتناک میچرخه ! با ابن همه هنوز هم خوب میدونم که قلبم قادره باز هم برای کسی به طپش در بیاد ! و روحم سرشار بشه از عطر خوش عشق ! و نگاهم دوباره جستجوگر بشه و مشتاق ! و دلم بلرزه ! و با هیجان دنبال رد پایی از حضور کسی باشه ! کسی که همه چیز من رو در وجود خودش جای داده ! من این احساسات خفته رو ظهر یک روز گرم زمستونی ! در عبور از خیابونی که اون طرفش شاید " تو " ایستاده بودی ، دوباره با چشم دل دیدم ! اگرچه باز هم ، بعد از عبور " تو " نبودی اما از فکر حضورت هم باز قلبم به تندی طپید و من کودک مشتاق درونم رو دیدم که باز با شیطنت ، به وجد اومده بود ! من هنوز هم همه اخبار مربوط به " تو " رو با همون دقت و وسواس سابق دنبال میکنم و نمیدونم چرا روزگار بی رحم نمیخواد ما مستقیما از احوالات هم خبردار بشیم و چرا این دومین باره که من میام اونجا و اما .. قسمت نیست ببینمت ! من هنوز همون من هستم ! فقط نیمه دیگه وجودم سر بلند کرده و خاکستری از یادهای کهنه و کدروتی غمگین روی آتیش عشقم رو پوشونده .. شاید ، باید به خودم فرصت بدم ..!! نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 2:16 بعد از ظهر |+|
تو نیستی تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست ! چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست ! چگونه جای تو در جان زندگی سبز است ! تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده ست، طنین شعر نگاه تو در ترانه من . تو نیستی که ببینی چگونه می گردد ، نسیم روح تو در باغ بی جوانه من . تو نیستی که ببینی ، چگونه ، دور از تو به روی هرچه در این خانه است غبار ِ سـربی ِ انـدوه ، بال گسترده است تونیستی که ببینی ، دل رمیده من به جز تو ، یاد همه چیز را رهـا کرده است غــروب های غـریب در این رواق نیــــــــاز پرنده ســـاکت و غمگیــن ستـــاره بیمــــــــارست دو چشـــم خستــــه من در این امیـــد عبث دو شمع سوخته جان ِ همیشه بیــدار است تو نیستی که ببینی ! یکشنبه ، پنجم اسفنــد ماه ، پایان ِ روز ِ بیست و پنجم ..! ........... نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 7:13 بعد از ظهر |+|
|