صفحه
در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر
کنيد...
ღبگو به ان که ، دل از بار غم گران داردღ |
|
در صبـح آشنـايي شيـرين مان ، تو را گفتم كه: « مرد عشـق نئي !» باورت نبود در اين غـروب تلـخ جـدايي ، هنـوز هم مي خواهمت چو روز نخستين ، ولي چه سود ؟ مي خواستي به خـاطر سـوگنـدهاي خويش در بزم عشـق ، بر سـر من ، جـام نشكني ، مي خواستي ، به پاس صفـاي سـرشك من اين گـونه دل شكسـتـه ، به خــاكم نيفكني . پنداشتي كه كوره سـوزان عشـق من دور از نگـاه گـرم تو ، خـاموش مي شود ؟ پنداشتي كه يـاد تو ، اين ياد دلنـواز در تنگنـاي سينـه ، فـراموش مي شود ؟
تو ، رفتـه اي كه بي من ، تنهـا سفـر كني من مانده ام كه بي تو ، شب ها سحـر كنم تو رفته اي كه عشـق من از سـر بدر كني من مانـده ام كه عشـق تو را ، تاج سر كنم
روزي كه پيك مـرگ ، مرا مي برد به گور من ، شبچـراغ عشـق تو را نيـز مي برم . عشـق تو ، نور عشـق تو ، عشـق بزرگ توست خـورشيــد جـاوداني دنيـاي ديگـرم ! فــريدون مشيــري
يه جمعـه ديگه هم گذشت ! بازم بدون حضـور تو .. سـرد و سخت ! و من نشستم توي سـرخي غـروب دلگيـر جمعـه اي ديگه ! لبـريزم از خاطرات شيـرين همه آدينه هاي گذشته ام !! اين آخرين روز هفته با سرنوشت من پيوند خورده ! خاطراتم ! خاطرات خوشم ! حضـور عشق ! حضـور تو .. اين هفته هم تموم شد ! يه آدينه ديگه .. بدون تو .. فقط با ياد قشنگت كه هنوز هم همه وجودم رو گرم ميكنه . و من هنوز چشـم انتظـار رسيدن جمعه اي هستم ، كه باز تو رو براي قلب عاشقم ، به ارمغـان مياره .
مگـر چشمـان سـاقي بشكنـد امشب خمـارم را مگـر شـويد شـراب لطف او از دل غبـارم را
بهشت ِ عشـق من در برگ ريز يـادها گـم شد مگـر از جـام ِ مي ، گيرم سراغ چشـم يارم را
به گوشش بانگ شعـر و اشك من نا آشنـا آمد به گوش سنـگ مي خواندم سـرود آبشـارم را
به جــام روزگـارانش شـراب عيش و عشـرت باد ! كه من با يـاد او از يـاد بردم روزگـــارم را
پس از عمـري ، هنوز اي جـان ، به ياري زنده مي دارد نسيــم اشتيـاق ِ من ، چــراغ ِ انتـــظارم را !!
فـريدون مشيـري
نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 7:36 بعد از ظهر |+|
اي عشـــق توام ، پرتوي از مهــر خـدايي دنيـــاي من از پـرتو عشـق تو طـــلايي من از همه ســو بهــر تو بازو بگشــايم باشـد كه تو باز آيي و بـازو بگشـــايي با ياد رخت ، حال و هــواي دگرم هست تا مـرغ دلـم شـد به هـواي تو هــوايي ! هر گوشه اي از دل ، ز نگاه تو ، نگارين هر پرده اي از جان ، ز نواي تو ، نوايي اي خنـده شيـرين تو جـان مـايه هستـي با گـريه تلخـم چه كني وقت جــدايي ؟ درياب گـرفتــار قفس را نفسـي چنـد اي نغمـه چشمـان تو ، گلبانگ رهايي فــــريدون مشيـــري
خوب بود وب رو منتقل كنم اونجا ! البته فعلا در مرحله آزمايشه !!!!!!!! برا
همين ،پستي كه اونجا گذاشتم همينه ! فقط جنبه نظر سنجي داره برا
قالب ، و هماهنگي اون با مطالب .. ممنون ميشم .
http://roozhayetanhaeyeman.blogfa.com/ نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 7:29 بعد از ظهر |+|
كــاروان رفتــــه بود و ديــده من هم چــنان خيــره مانده بود به راه خنــده مي زد به درد و رنجم اشك شعــله مي زد به تــار و پـودم آه ! رفته بودي و رفته بود از دست عشـق و اميـد زندگاني من رفته بودي و مانده بود به جـا شمع افسـرده جواني من شعله سينـه سوز تنهـايي باز چنگال جانخراش گشود ! دل من در لهيب اين آتش تا رمق داشت دست و پا زده بود چه وداعي ! چه درد جانكاهي چه سفـر كردن غـم انگيـزي ! نــه فشـار لبـي نــه آغـوشي نـــه كــلام محبت آميـزي واي بر من ، نداد گريه مجـال كه زنم بوسـه اي به رخسـارت ، چه بگويم ، فشـار غـم نگذاشت كه بگويم : خــدا نگهــدارت ! كاروان رفته بود و پيكـر من در سكـوتي سيـاه مي لـرزيد ، روح من تازيانه ها مي خورد به گناهي كه : عشـق مي ورزيد ! فـريدون مشيـــري از من پرسيدي : وقتي عاشق كسي هستي ، حاضري به ديگري فكر كني ؟ جواب دادم : اگه بدونم ديگري هم عاشقمه ... گاهي بهش فكر ميكنم ! گفتي : يعني به اون فكر مي كني ؟!!!! گفتم : نه ! ولي بهش فرصت ميدم ! ياد اين جمله افتادم : از دو نفر هرگز ساده نگذر : كسي كه دوستش داري ؛ شايد ديگه هيچ وقت كسي رو پيدا نكردي كه اندازه اون دوستش داشته باشي ، و كسي كه دوستت داره ! شايد هرگز كسي پيدا نشد كه اندازه اون دوستت داشته باشه !! دوستي گفت : ديگه بهش فكر نكن !!!! سختيش فقط يكي ، دو ماهه اوله ! و من مبهوت موندم ! اين چه عشقيه كه با يه سختي ِ يكي ، دو ماهه ميشه فراموشش كرد !! و اصلا مگه عشق با فراموشي نسبت داره ؟!! من يقين دارم كه : دل آدم فقط يك بار به دل ديگري گره ميخوره ، طعم خوش عشق رو تنهـا يك بار ميشه چشيد ، و اون حادثه شيرين فقط براي يك بار اتفاق ميفته !!! و ايمان دارم : وقتي تونستم كسي رو از ذهن و قلبم پاك كنم ، يعني اون هرگز جايي توي قلب من نداشته ! تقويم ميگه امروز هفتاد و يكمين روز دوريه ! و اين يعني چيــزي بيشتـر از دو ماه ! گرچه هر روزش به اندازه عمـري براي من گذشته ! طبق اون قانون من بايد فراموشت كرده باشم !!! اما تو هنوز زنده تر از قبل توي قلبمي ! تك تك خاطرات هنوز براي من پر رنگه و من هنوز چشـم انتظـار رسيدن دوباره ات هستم ! قـــــــــربانت .. كسي كه تا ابـد به يادته .. نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 1:39 بعد از ظهر |+|
نامه اي براي خداي من ، خالق تو ، آفريننده عشق ! خــداي خوبم : نامه اين دفعه رو براي تو مي نويسم ! با همون جملات آشناي هميشگي كه هر شب وقت خواب ، موقع درد دل كردن باهات ميگم ! معبود مهربونم : اين منم ! صـــداي من رو مي شنوي ؟؟؟ بنده اي از دياري دور ! ساكن كره خاكي .. ادميزاده اي از خليفه هاي تو ، يكي از اشرف مخلوقاتت ***** اين منم ! و بي اندازه دلم ميخواد بدونم كه آيا تو از لابه لاي يا رب يا رب بندگان خوب درگاهت ، صـداي ضعيف من رو هم مي شنوي ؟ با خودم _ هميشه _ فكر ميكنم : ميليونها آدميكه هر يك به نيتي رو به سوي تو آورده و از اعماق دلش صدات ميكنه ميليونها بنده ! و تنها يك خــدا !!! آيا ميرسي به همه اونها جواب بدي ؟؟؟ پروردگارا : آيا از رسيدگي به انبوه مشكلات اين همه بنده نيـازمند ، سر گيجه نمي گيري ؟؟؟ و آيا تو نوبت رو به عدالت رعايت مي كني ؟!!! با اين همه من هر وقت كه دلم بگيره صـدات ميكنم ! هر شب .. و هر بار ازت مي پرسم : " آيا صــداي من رو ميشنوي ؟ " اين بار هم به درد دل و شكايات من گوش كن : ***** همه جرياني كه من براي هيچ كسي نمي تونم كامل بازگو كنمش همين چند ماه پيش اتفاق افتاد ! فكر ميكنم يه روز صبح سـرد زمستوني بود .. ميدونم كه تو دقيق يادته اما من تنها يك چيز خاطرم هست ! و اون دل شكسته اي بود كه بي پناه و نااميد رو سوي تو آورده بود ! من قلبي رو به ياد دارم كه خوب ميدونست پناهي جز تو نداره و از دست هيچ كسي جز خودت كاري بر نمياد .. هيچ كاري !! من بنده اي رو مي بينم كه در هر امري دست قدرتمند تو رو دخيل ميدونست و عميق تر از همه باورهاي ديگه اش به قدرت بي پايان تو اعتقاد داشت ! كسي كه بديهي ترين چيز زندگيش اين ايمان بود : اگه خدا بخواد هر كاري هرچند غير ممكن ، ممكن ميشه ! به آسون ترين راه! از جايي كه عقل ناقص بشر هرگز بهش نميرسه ! ***** توي اين روزهاي دلگير سخت اين بنده تنها يك چيز از تو ميخواد : كمك ! خــدايا : ميدوني ! پيرامون تو هر سوالي كه مطرح بشه همه جوابها شعارهايي تكراريه كه حتي نياز به بيانشون نيست ! من خودم خوب ميدونم وقتي از تو ميپرسم ، چه جوابهاي ميشنوم !! نيـازي نيست به گفتن بزرگي تو ! من خودم واقفم به اين مهم .. من هم ميدونم كه تو بنده هات رو امتحان ميكني ، كه ما تو رو فراموش كرديم ، كه تا سختي نباشه به يادت نيستيم .. كه ، كه ، كه ... تا اين لحظه هيچ بشري نتونسته جواب سوالم رو بده ! از هركسي پرسيدم برام شعار داد ! خيلي دلم ميخواد بدونم اين آدمهايي كه براي من اين جملات زيباي تكراري رو ، ديكته ميكنن ، خودشون واقعا به باور حرفاشون رسيدن ؟؟؟ خيلي راحته وقتي من كنار گود نشسته باشم و ...... من هم شعار خواهم داد ! اما دراون لحظه ..!! ***** خــداي خوبم : تو شاهدي كه من هرگز منكر الطاف بي پايانت در حق خودم نبودم ! هنوز هم با افتخاري شوق انگيز روزهاي پرشور نوجواني رو به خاطر ميارم ، روزهاي هوسهايي كه به غلط نام مقدس عشق ميگيره و راه خيلي ها رو به بيراهه ميكشونه ! من دختر نوجواني رو به ياد ميارم كه با سادگي ۱۴ـ۱۵ سالگيش خواهش عميقي از تو داشت و ... معبودم : من هنوز هم از عظمت حضورت توي اون برهه از زندگيم مبهوت اين همه بزرگي ميمونم ! هرگز تو رو اونقدر نزديك و قدرتمند حس نكرده بودم ! اينقدر كه حتي الان هم يادآوريش ، من رو به تحسين و تعظيم واراد ميكنه ! و تو خودت شاهدي كه چه حس آميخته با غروري دارم از حضورت .. من ديدمت ! كنار خودم بودي ! مواظبم بودي و خدايا شكرت ! كه نذاشتي منم بشم مثل خيلي هاي ديگه ! تو حتي به من فرصت ندادي كه .. بعدها كه بزرگتر شدم معناي اين بازي رو بيشتر و بيشتر درك كردم و هر بار بيشتر از قبل خودم رو مديونت ديدم ... ***** اين شايد بزرگترين حضور تو در زندگي من بود .. صحنه اي كه مو به مو تا آخر عمر در خاطرم خواهد موند .. از اين اتفاقت زياد بوده در زندگيم .. من صاحب همه چيزهاي خوبي هستم كه هر آدمي مي تونه آرزوش رو داشته باشه . نميگم همه در سطح عالي .. اما اينقدر هست كه بدونم كم نيست .. متعادل و اما خوب ! اين رو هم ميدونم كه اينا از لطف تو هست . ***** من حتي ميدونم كه اگه به اينجا رسيدم الان ، گناه خودمه ! نه تو .. رشته صبر از دستم رفت ! و گفتم چيزي رو كه نبايد ميگفتم و ديدم اونچه رو كه نميخواستم ببينم ! گناه از من بود ، من كم حوصله اي كه ديوانه بازي كرد ! ***** توي اون صبح ســرد ، اين بنده حقير سراپا تقصير ، با همه اعتقادات عميقش به تو ، در حاليكه واقعا ميدونست اختيار همه چيز به دست تو يه ، ايستاد رو به روت و خواهشي ازت كرد خــدايا ! من به عقل بندگي خودم فكر نميكنم كه اين خواهش ، خواسته اي نامعقول بوده ! ايستاد و صـدات كرد : خـــداي خوبم ، خــداي مهـربونم ، اگه صلاح من در اينه ، به من اجازه بده بيشتر در اين راه پيش برم و اگه نه كمكم كن برگردم از راهش ولي نخواه كه من بشكنم !! من دعام رو كردم و نشستم به اجابتش .. ***** و هنوز كه هنوزه گيجم از رازي كه تو اين بازي بود! خداي من ! ذهن من به قدري از بعد اون جريان درهم و آشفته است كه حتي نميتونم ثانيه اي بهش فكر كنم ! نميدونم چرا اينجور شد ؟ نميفهمم چرا كار به اينجا كشيد ؟ چه كسي معادلات رو بهم زد ؟ اشتباه از من بي تحمل بود ؟ تو چرا پشت من ناايستادي ؟! چرا گذشتي و گذاشتي كه بشكنم !؟! ... ***** من يقين داشتم كه تو به خواسته من توجه ميكني .. آخه تونميذاشتي كه آبروي بنده هات بريزه ، آخه تو تنها پشت و پناهشون بودي ، آخه وقتي بنده ات با دلي شكسته به درگاهت رو مياورد تو بي جواب نميذاشتيش .. آخه ... تونبايد بنده هات رو تنها ميذاشتي ! من حتم داشتم !! ***** پس كجاي اين بازي غلط بود ؟ راضي نشو كه به همه باورهام شك كنم .. مدتيه همه كارهام گره خورده ! به هر دري كه ميزنم بسته تر از قبليه .. من گيج و سردرگم به سرنوشت نگاه ميكنم ! چرا اينجور ميشه ؟ آدم اميدواري بودم كه توي بدترين و سياهترين شرايط هميشه سپيدي نور اميد رو ميديد ، اما ايني كه الان اينجاست آدمي كه آينده براش بي مفهوم ترين كلمه زندگيه ! قراره چي بشه ؟ آيا همه اين ها بايد باشه تا .. ***** حرف اين روزهاي من با تو اينه : كمكم كن از اين دو راهي خلاص بشم ! توي بدترين وضعيت ممكن هستم ! جايي كه نميدوني برا كجا هستي !!!!! من يا ميخوام كه اجازه بدي و حكم رفتنم رو صادر كني يا خلاصم كني از اين همه امتحاني كه سرانجامش من رو روسياه ميكنه ! توطاقت هر بنده اي رو ميدوني پس امتحان سختي برام نذار .. چون نهايت تحمل من همينه ! پ . ن ۱: هر شب موقع خواب با دل شكسته بهت ميگم كه ديگه خسته شدم ! از تو ميخوام كه راه رو به من نشون بدي ! من كه چيز زيادي از تو نميخوام .. فقط يه خواب كوچيك .. هر شب با خودم ميگم امشب اون شبيه كه خــدا به مهموني خونه دل من خواهد اومد ! ولي هر صبح نااميدتر و خسته تر از شب قبل به روز تكراري ديگه اي خيره ميشم ! پ . ن ۲: خوب ميدونم كه گرفتار تر از من هم خيلي هست ! همين دور و بر خودم مي بينمشون اما تو قطعا به هر كس اندازه تحمل و توانش سختي ميدي ، من نميخوام كار اونا رو بذاري زمين و مال من رو درست كني ! تو كه قادري ، رنج من رو هم در كنار اونا خاتمه بده .. آيا هنوز نوبت من نشده ؟؟؟؟؟ نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 6:7 بعد از ظهر |+|
معـاشــــران گـره از زلف يــــار باز كنيـد شبي خـوش است بدين قصـه اش دراز كنيـد حضـور خلـوت انس است و دوستــان جمعند و ان يكــــــاد بخـوانيـــد و در فـــراز كنيــــد ربـــاب و چنــــگ به بـانگ بلنـــد مي گويند كه گوش هــوش به پيغــــام اهل راز كنيــــد به جــان دوست كه غــم پرده بر شمـا ندرد |