تبليغاتX
دنیای کدهای جاوا اسکریپت --> ღبگو به ان که ، دل از بار غم گران داردღ
ღبگو به ان که ، دل از بار غم گران داردღ

ميخوام بنويسم .. اما ذهنم ياري نمي كنه !

انگار هيچ حرفي براي گفتن نيست !  عرصـه فكـرم خالي خـاليه ! و فضـاي ذهنم رو سكوت و تاريكي گرفته ...

نه اينكه چيزي براي گفتن نباشه ! حـرفهـا زياده ! اما .. اين روزها احساسم با حرفام نميخونه !!

و من سـرگـردونم بين احساس خوشايندي كه مثل نسيم دل انگيز بهـاري كوچه پس كوچه هاي وجودم رو طروات ميبخشه و حرفهايي كه عمدا بايگاني شده !! بي اينكه به سرانجامي رسيده باشه !

ديگه نه اونقدر غمگينم نه اونقدر سرخوش كه الهامي باشه براي نوشتنم !

اما خوب ميدونم كه آرومم ! شادم و لحظه هام رو با ياد عزيزي طي ميكنم كه فكر كردن بهش كامم رو شيـرين ميكنه و روحم رو صفـا ميده !

خوب ميدونم كه ديگه اون آدم سابق نيستم ! از اون همه شور و بي قراري تنها خاطره اي محو به جا مونده و افسوسي براي همه لحظاتي كه به اون شكل گذشته ! و ترديد بين عشق و يك حس كوچيك و ساده دوست داشتن !

روزها ميگذره كه ديگه اون احساسات دردآور رو تجربه نكردم .. آرومم ! و اين بزرگترين غنيمتيه كه از اين جنگ به دست آوردم ! من لحظه هام رو با فكر شيرين حضوري گرم پشت سر ميذارم تا برسم به ساعت رسيدن و بودن و همراهي با قشنگ ترين جملات دنيا ! و لمس حس گرم و دلپذيري كه آهسته آهسته توي وجودم جون ميگيره و به من شـادي و آرامش هديه ميده . اما .. !

 

 

اگه امشب نوشتم به ياد دوستي عزيز بود .. دوستي كه بعضي تفاوتها باعث دوريش شد از جمع سه نفره ما و عشقش رو گذاشت اينجا .. حالا محبوبش اينجاست ، كنار من و من سنگ صبور دلتنگي هاش .. اما اون تنهاست ! ديگه نه عزيزش رو براي درد دل داره و نه حتي من رو ! مجبورم كه دوري كنم ! و حتي نتونم حالش رو بپرسم .. با اينكه سخت دلتنگ و نگرانش هستم !

فائزه عزيزم ! من و تو هم رو داريم براي همه لحظه هايي كه دلمون ميگيره .. امشب خبري شنيدم كه بدجور قلبم رو به درد آورد .. دلم براي " محمـدت " گرفت !!

بيـا براي سلامتي و خوشبختيش از ته دل دعـا كنيم ..

 

بـر نگـه سـرد من به گـرمي خـورشيـد

مي نگـرد هـر زمـان دو چشم سيـاهت

تشنـه اين چشمـه ام چه سـود خــدا را

شبنــم جـــان مـرا ، نه تاب نگــاهت

جـز گل خشكيـده اي و بـرق نگـاهي

از تو در اين گـوشــه يـادگـار نـدارم

زان شب غمگيـن ، كه از كنـار تو رفتم

يك نفـس از دست غــم قــرار نـدارم

اين گل زيبــا بهـاي هستــي من بـود

گـر گل خشكيــده اي ز كوي تو بردم

گـوشـه تنهـا چه اشك هـا كه فشـاندم

وان گل خشكيـده را به سينـه فشــردم

آن گل خشكيـده شـرح حـال دلـم بود

از دل پـر درد خويش با تو چـه گـويـم

جـز به تو از سـوز عشـق با كـه بنـالم

جـز ز تو درمـان درد از كـه بجـويـم

من دگـر آن نيستـم به خويش مخـوانم

من گل خشكيـده ام به هيـچ نيـــرزم

عشـق فـريبـم دهد كه مهـــر ببنـدم

مـرگ نهيبـم زنـد كه عشـق نـورزم

پـاي اميــد دلـم اگر چه شكسته ست

دست تمنـاي جـان هميشه دراز است

تا نفسـي مي كشـم ز سينــه پـر درد

چشم خـدا بين من به روي تو باز است

 

فـريدون مشيـري

 



نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 11:48 بعد از ظهر

|+|

http://delnaz1364.blogfa.com

 

آتشي بود و فســـرد

رشتـه اي بود و گسست

دل چـو از بنـد تو رست

جــام جـادوئي انـدوه شكست

آمـدم تا به تو آويـزم

ليـك ديدم كه تو آن شـاخـه بي بـرگي

ليك ديـدم كه تو بر چهــره اميــدم

خنــده مـرگي

وه چـه شيـرين است

بر سـر گـورتو اي عشـق نيــاز آلـود

پاي كـوبيـدن

وه چـه شيـرين است

از تو اي بوسـه سـوزنـده مـرگ آور

چشــم پوشيـدن

وه چـه شيـرين است

از تو بگسستن و با غيـر تو پيـوستن

در به روي غـم دل بستـن

كه بهشت اينجـاست

به خــدا سـايه ابـر و لب كشت اينجـاست

تو همـان به كه نينديشي

به من و درد روانسـوزم

كه من از درد نيـاسـايم

كه من از شعـله نيفـروزم

 

فــروغ فـرخــزاد

 

براي " تويي " كه اگـه نبودي ، شونه هام تاب نمي آورد ، سنگيني شكستن رو !

 

رفت ! به آروميه عبـور نسيـم داغ تابستون از روي گونه هاي تبـدارم .

نمي دونم چند روزه ! درست مثل روز ورودش ! هـرگـز نفهميدم كي اومد و حالا ، مثل

همون روز بي خبـر رفت ! نمي خوام حساب كنم ! چه اهميت داره ؟! وقتي ديگه قرار

نيست به فكرش باشم ! كنارش باشم ! همـراهش باشم ! وقتي ديگه نميخوام باشه !!

نميدونم چند روزه ! اما خوب ميدونم روزهاست حتي براي لحظه اي فكرم رو درگيرش نكردم ! من !! مني كه تمام لحظه هاي عمرم با يادش سپـري ميشد ، حالا روزهاست بي خيـال همه اون ثانيـه ها ، خو كردم به نبودنش ! و ديگه برام مهـم نيست!

و باور نميكنم كه ميشه ، انتظار نكشيد ! اشك نريخت ! آروم بود ! فكـر نكـرد ! غمگين نبود ! دل شكسته نبود ! نااميـد ننشست ! و جاي همه اينهـا باز هم لبـريز بود از شـوق !

و حالا از " تو " براي " تو " مي نويسم !

ميدونم كه مياي ! و ميخوني ! و ميدوني ! كه بودنت چه غنيمتي بود براي من !

توي اون روزها ! وقتي كه فكر ميكردم چطور ادامه بدم ! "  تو " بودي !!

كنـار من ! و چه آرامشي داشت حضـورت ! چه شيرين بود انتظارم براي رسيـدنت !

شنيدنت ! بودنت ! و گفتنم براي " تو "  !

و من به يمن حضـور " تو "  تونستم بياستم ! و يك بار ديگه از دريچه اي تازه به زندگي نگاه كنم !

نصيحتم نكردي ! شعار ندادي ! نه در پي تحليلش بر اومدي ، نه جملات كليشه اي برام گفتي ! شايد حتي بيشتر از چند كلمه _ همون روز _  ديگه حرفي در موردش نداشتيم اما ...

ميخوام بدوني ، بودنت دلگرمم كرد ! اميـدي رو كه مي رفت آخرين شعله هاش خاموش بشه دوباره تو دلم زنده كردي ! و به من قوت قلب بخشيدي ! و من با اشتياق به امن ترين جاي دنيـا ، قلب مهـربونت پنـاه آوردم و تكيه دادم دلتنگي هام رو به شونه هاي محكمت ! و به آرامش رسيـدم زير سـايه محبتت !

و من باز هم ميخوام كه " تو "  بدوني و يقين داشته باشي اگه نبودي كنـارم ، من هم الان اينجـا نبودم و به رسـم هر روز برات تكرار مي كنم :

دوستت دارم !

حالا ميدونم همه اين مدت نمي خواستم فراموش كنم يادي رو كه لحظه به لحظه ، تو كوچه پس كوچه هاي ذهنم ، مرور ميكردمش و خاطره شيريني رو كه پيوند خورده بود به تار و پود قلبم ! من نميخواستم ! فراموش كنم ! نه اينكه نتونم !!

اما حالا .. من از پنجره تازه اي كه پيش چشمم باز كردي به زندگي نگاه ميكنم و مي بينم مي تونم گذشته رو از ياد ببرم ! حتي اگه تمام اين مدت به خودم قبولونده باشم كه نميشه !

ميخوام كنارم بموني تا كنار بيام با زندگي و تحمل كني منو تا تحمل كنم سختي ها رو و پناهم باشي تا آخرين نفس ! كه من به شونه هاي گرمت و سينه پر مهـرت نيـاز دارم !

تو را دارم اي گل ، جهـان با من است

تو تا با مني ، جـان ِ جـان با من است

چــو مي تــابـد از دور پيشــانيت

كـران تا كـران ، آسمـان با من است

چو خنـدان به سـوي من آيي به مهر

بهـــاري پر از ارغــوان با من است

كنـار تو هـر لحظه گويم به خويش

كه خوشبختي بيكــران با من است

روانـم بيــاســايد از هـر غمـــي

چو بينم كه مهـرت روان با من است

چه غـم دارم از تلخـي روزگــــار

شكـرخنـده آن دهــان با من است

 

فـريدون مشيـري

 

 



نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 11:31 بعد از ظهر

|+|

http://delnaz1364.blogfa.com

...تولــد يك سالگي وبم رو تبريك ميگم ...

 

...از همه دوستاي عزيزي كه تو اين مدت...

 

...لطف كردن و به ديدنم اومدن...

 

...همه دوستاي عزيزي كه تو شادي و غمها تنهام نذاشتن...

 

...خصوصا : داداش ياسر خوبم ، آرزو جون گلم ، مصطفي

عزيز ، مجيـد خان ، و همه و همه ...

 

...يه دنيــا ممنونم و براي تك تكشون آرزوي خوشي و

شــادي دارم...

 

...و ان شاالله همه كم و كسري هاي اينجا رو به لطف و

بزرگواري خودتون مي بخشيد...

 



نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 11:42 بعد از ظهر

|+|

http://delnaz1364.blogfa.com

مي گـذرم از ميـان رهگـذران ، مــات

مي نگـرم در نگـاه رهگـذران ، كـــور

اين همـه انـدوه در وجـودم ومن ، لال

اين همه غوغـاست در كنارم و من دور

 

ديگر در قلب من ، نه عشق ، نه احساس

ديگـر در جـان من ، نه شـور ، نه فرياد

دشتـم ، امـا در او نه نـالــه مجنــون !

كـوهـم ، امـا در او نه تيشـه فــرهـاد

 

هيـچ نه انگيـزه اي ، كه هيچم ، پوچم

هيچ نه انديشـه اي ، كه سنگم ، چوبم

همسفــر قصــه هاي تلـخ غـريبــم

رهگـذر كـوچـه هاي تنـگ غــروبـم

 

آن همه خـورشيدها كه در من ميسوخت

چشمـه انـدوه شد ز چشـم تـرم ريخت

كـاخ اميــدي كـه بـرده بودم تا مـــاه

آه ، كه آوار غـم شـد و به سـرم ريخت

 

زورق سـرگشتـه ام كه در دل امــواج

هيـچ نبينـد ، نه ناخـدا ، نه خـــدا را

مـوج مـلالم كه در سكـوت و سيـاهي

مي كشـم اين جـان از اميــد جـــدا را

 

مي گـذرم از ميـان رهگـذران ، مـــات

مي شمــرم ميلـه هاي پنجـــره ها را

مي نگــرم در نگـاه رهگـذران ، كــور

مي شنـوم قيـل و قـال زنجــره هـا را

 

فـريدون مشيـري

 

هنوز در حيرتم از حادثه اي كه اتفاق افتاد ، درست در زماني كه هيچ انتظارش رو نداشتم !

و آوار شد به سرم ، خيلي ناگهاني در حاليكه هيچ فكرش رو نمي كردم !

 

 

شايد اين آخرين نامه من براي تو باشه !

آخرين حرفهايي كه براي تو در سكوت و خلوت خودم نوشته ميشه بي اينكه تو حتي يك بار اونها رو بخوني و يا اصلا بدوني كه من براي تو ! مي نويسم ...

شايد اين آخرين باري باشه كه اسم تو رو مي نويسم پر رنگ و زيبا و صدات مي كنم ، لابه لاي تك تك جملاتم !

شايد اين آخرين بار باشه كه ياد تو الهـام بخش من ميشه و سرشارم ميكنه از گفتن براي تو !

شايد ديگه هيچ حرفي با تونداشته باشم !

 

 

مثل آخرين اميـدي كه همين چند روز پيش به يأسي ابدي تبديل شد .. !

مثل آخرين رويايي كه سراب شد .. !

آخرين انتظاري كه به بن بست رسيد .. !

آخرين شعله عشقي كه خاموش شد .. !

آخرين شوري كه به تلخي ختم شد .. !

و آخرين ضـربه اي كه به روح خستـه ام وارد شد .. !

 

 

و اولين باور شكل گرفت :

باور رفتن .. نبودن .. نرسيدن .. نشدن .. نخواستن .. نموندن .. نبودن ! نبودن .. نبودن .. !

يقين كردم كه رفتي .. براي هميشه ! حتم كردم كه نبودي از اول هم ! و باورم شد بر نميگردي هرگز ... !

و من ديگه نميخوام كه برگردي .. !! سخته پذيرفتن رفتنت ، سخته قبول اينكه هيچ چيزي نبوده بين ما ! در حاليكه حتم دارم بود ! سخته درك اينكه چطور از احساست ميگذري !

ولي ...

 

 

مي خوام از ياد ببرم تو رو ! گرچه تار و پود وجودم رو با عشق خودت بافتي ..

مي خوام ديگه فكر نكنم .. بهتو و هر چي كه بود و گذشت ..

مي خوام زندگي كنم ! حتي اگه تو نباشي !

و با خودم تكرار ميكنم : شايد اين يك عشق نبود !!!

و به انتظار بشينم جوانه زدن دوباره نهال عشق رو در سينه سوخته ام !

و اين بار آبياري كنمش از درياي بيكران خواستني دو سويه !

و پرورشش بدم ، زير آفتاب همت كسي كه سايه اش رو با اشتياق روي قلبم بندازه !

و تكيه بدمش به شونه هاي مردونه اي كه هيچ چيزي اون رو از عشق منصرف نمي كنه و با رغبت تكيه گاه دلتنگي هام ميشه !

 

حالا كه تو براي من نيستي ، نميخواي كه باشي ! حالا كه معيارهاي تو ظواهر پر زرق و برق و زود گذره ! حالا كه يك نفر بي هيچ نكته برجسته اي ، صرفا به خاطر ... مي تونه تو رو منصرف كنه از عشق ! حالا كه ميخواي چشم ببندي رو احساست و پا بذاري روي قلبهامون !  ..... من هم ميرم !

سرد و سخت ! با غروري كه ديگه چيزي ازش نمونده و قلبي كه هزارن تكيه است و باورهايي كه همه خدشه دار شد !

ديگه فال حافظ نمي گيرم !

چه اهميت داره اگه اون مدام از فتح و بشارت بگه ! كجاي اين جاده كويري ختم ميشه به سر سبزي و نشاط هستي ! وقتي تلاشي براي آباداني نباشه ! توي شوره زار كه گل به بار نمياد !

حافظ رو هم از ياد مي برم ! وقتي با همه اعتقاد عميقم بهش ، اون هم منو باور هام رو به بازي گرفت ! ميخوام بدوني روزهاست كه شوق تو باعث نشده ديوان حافظ رو گرم در سينه بگيرم و با اشك تفالي بزنم ! اين هم دروغ بود ! مثل هزارن دروغ ديگه !!

ديگه با خــدا هم حرف نميزنم !

عميق تر از هر ايماني ، به اين نكته معتقد بودم كه هرگز بنده هاش رو تنها نمي ذاره ! كه هرگز اين چنين ناجوانمردانه دل اونا رو نميشكنه ! و توي لحظات تيــره و تار نااميدي ، روشن تر از هر خورشيدي كنار اونا ايستاده ! و ميشنوه عمق خواهشي رو كه در اوج بي پناهي به درگاهش فرياد شده !

اما اون هم همه باورهام رو از بين برد !!! نميخواستم صداي من رو بشنوه و تو رو در كنارم قرار بده !! خواستم كنارم باشه و هرگز نذاره بشكنم ! كجاي قرار ما بود خــرد شدن من ، زير فشار باري تا اين حـد سنگين !

 

با اين همه ميخوام بدوني :

براي اولين بار بعد از شنيدنش ، با قلبي كه ناگهان از تپش ايستـاد و نفسي كه توي سينه حبس شد و آتشي كه به يك باره خاكستـر شد ، به تو گفتم لياقت من و عشق پاكم رو نداشتي !!! سخت بود ، سخت ! اما من به تو گفتم برو ! به .. !!!!

من از شنيدنش اختيار اشكام رو از دست دادم ! و تو و اين عشق بي سرانجام رسوام كردي ! و من دوباره از نو شكستم !

براي اولين بار قلب سنگ شدم فرياد كرد : نمي گذره از هر كسي كه تو اين ماجرا سهيم بوده ! جـز خودت !! اما ...

بازاسم تو اومد و دلم لرزيد ! باز با عشق نامت به زبونم جاري شد ! باز با افتخار فكرت توي سرم چرخيد ! باز صداي گرم و مهربون مادرت رو شنيدم و فهميدم نمي تونم نگذرم از كساني كه صميمانه دوستشون دارم ، اگرچه اونا هم معادلات من رو بهم ريختن ! ولي ..

قطعا توي اون لحظاتتو ديگه براي من نبودي و من نميخواستم كه باشي !

فقط ميخوام بدوني حتي حالا هم براي من با حرمتي و دوستت دارم ، مثل گذشته ..

ولي عشقم رو ديگه هرگز تقديمت نمي كنم ! و در قلبم رو مي بندم روي ورود مجددت ! و تو ميدوني كه همواره آرزوي خوشبختيت رو داشتم .. برو ... ! خــدانگهـــدارت !

 

 

پ . ن : اين روزها همه باورهام از بين رفته ! همه چيزهايي كه ساليان سال اعتقاد من بود ! همه كسايي كه بهشون ايمان داشتم ! همه ارزشهام ! و اين شايد سخت ترين درد زندگي باشه ! شايد بايد از نو فكر كنم و به چيزهايي جديد ايمان بيارم !!!!

 

 



نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 1:26 بعد از ظهر

|+|

http://delnaz1364.blogfa.com

دوست ، آشفتگي خــاطــر ما مي خـواهـد

عشـق بر ما همه باران بلا مي خـواهـد

 

آنچـه از دوست رسد ، جان ز خـدا مي طلبـد

و آنچـه را عشـق دهد ، دل به دعـا مي خواهد !

 

بوسـه اي زآن لب شيـرين ! كه دل خسته من

پاي تا سـر همه درد است ، دوا مي خـواهـد !

 

گوش جـانم ، سخـن مهـر تو را مي طلبـد

باغ شعـرم نفـس گـرم تو را مي خـواهـد

 

همچـو گيسـوي بلنـد تو شبي مي بايد

تا بگويـم كه دلـم از تو چـه ها مي خـواهـد

 

تا گشــايد دل تنگـم به پيــامي بفـرست

آنچـه گل از نفـس باد صبــا مي خـواهـد .

 

فـريدون مشيــري

 

 

ثانيه ها رو مي شمرم !!!

 عقربه هاي ساعت كه بهش ميرسه ، دل منم آخرين تاب و توانش رو از دست ميده !!

بي قـرار ميشه و منتظـر .. و .... شيرين ترين لحظات عمرم شروع ميشه !

انگار تازه تو اين ساعت متولد ميشم ! و چه تولد شيريني ..

 

 

اين يك ساعت و نيم رو دوست دارم !

چون اضطراب و انتظـار تو رو برام ميـاره !