تبليغاتX
دنیای کدهای جاوا اسکریپت --> ღبگو به ان که ، دل از بار غم گران داردღ
ღبگو به ان که ، دل از بار غم گران داردღ

 

براي پدرم ...

تقديم به روح بزرگ و مهـربونش  و به ياد همه پدرهاي عزيزي كه توي اين روز جاشون كنار ما خاليه .

 

روحشون شـاد ، يادشون سبـز ...

 

 

وقتي كه شـانه هايم

در زير بار حادثه مي خواست بشكنـد

يك لحظـه

از خيـال پريشـان من گذشت :

« بر شـانه هـاي تو ...! »

بر شـانه هاي تو

مي شد اگـر سـري بگـذارم .

وين بغض درد را

از تنگنـاي سينـه بر آرم

به هـاي هـاي

آن جـان پنـاه مهـر

شـايد كه مي توانست

از بار اين مصيبت سنگيـن

آسـوده ام كند !

 

فـريدون مشيـري

 

 

 

دست مـرا بگيـر ، كه باغ نگاه تو

چنـدان شكوفه ريخت كه هوش از سـرم ربود

من جـاودانـي ام ، كه پرستـوي بوسـه ات

بر روي من دري ز بهشت خــدا گشـود !

 

روزت مبـارك عـزيـزم ...

اگـرچه از من دوري ، اگـرچه نمي بينمت ، ولي صـداي مهربونت اين روح خستـه رو آروم ميكنه و هنوز طنين خنـده گرمت قلبم رو لبريز داره از شوق و عشق ..

و براي سلامتي و شـادي هميشگي تو دعا ميكنم ، تويي كه حضـورت آرامش رفته من رو دوباره به قلبم هديه داد ...

هر جا هستي سلامت باشي ..

بازو به دور گردنم از مهـر ، حلقـه كن

بر آسمـان بپـاش شـراب نگـاه را

بگـذار از دريچـه چشـم تو بنگـرم

لبخنــد مـاه را !

 

 

 

رسيـد !

تنهـا همين و ديگه ... هيـچ !!

با همه وحشتم بالاخره رسيد ! و من گذشتم ازش ! پيـروز و سـربلنـد !

تنهـا كمي كلافه ام ! از برخورد سـرد ِ سـردم و ناديده گرفتن پشيمونم ! كاش وقتي سنگيني اون نگاه رو ، روي خودم احسـاس كردم ، جاي بي اعتنـا عبـور كردن ، مي ايستادم و خيره ميشدم به چشمهايي كه ... افسوس !

راستي چه چيـز " اون " از من بهتـر بود ؟!! كاش يك روز جواب سوالم رو ميگرفتم !



نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 1:48 بعد از ظهر

|+|

http://delnaz1364.blogfa.com

 

 

سـر خود را مـزن اين گونه بر سنگ ،

دل ديـوانـه تنهـــا ! دل تنگ !

منشيـن در پس اين بهت گـران

مـدران جـامه جـان را ، مـدران !

مكن اي خستـه ، درين بغض درنگ

دل ديـوانـه تنهــا ، دل تنگ !

ديدي ، آن را كه تو خواندي به جهـان يارترين

سينـه را ساختي از عشقش ، سرشارترين

آن كه مي گفت منم بهـر تو غمخـوارترين

چه دلازارترين شـد ! چه دلازارترين ؟

نه همين سـردي و بيگـانگي از حـد گذراند ،

نه همين در غمت اين گونه نشـاند ؛

با تو چون دشمن ، دارد سـر جنگ !

دل ديوانه تنهــا ، دل تنگ !

نـالــه از درد مكن !

آتشي را كه در آن زيسته اي ، ســرد مكن !

با غمـش باز بمـان !

سـرخ رو باش ازين عشـق و سـرافـراز بمـان !

راه عشـق است كه همـواره شود از خون ، رنگ

دل ديـوانـه تنهــا ، دل تنگ !

 

فـريـدون مشيــري

 

 

 

تعطيـل !!

 

 

تا اطلاع ثانوي تعطيلم !

فكرم را ميبندم ! همه دريچه ها و روزنه هايش را ! هيچ منفذي نبايد باز بماند ! هواي بسته ميخواهم ! ذهنم را بسته تر !! مبادا هوايي شوم !! نكند فكرم به كار بيفتد !! نه ! نه ! .. اين را نميخواهم !

حالا نه ! تا " آن روز " ... گفتم " آن روز " ؟! واي ...

مي توانم تاب بياورم ؟! ....... نمي دانـم !! نمي دانم ..

" ورود هر گونه افكار مربوط به « تو » و « آن روز !! » اكيدا ممنوع !! "

مبادا به سرت بزند به خاطرم بياي ! مبادا سرزده قدم به قلبم بگذاري ! مهمان ناخوانده نميخواهم !! هرقدر هم برايم عزيز باشي !!!

خانومي كه خودم باشم ! از شما خواهش ميكنم اين چند روز آخر را فكر نفرماييد ! عشقتان را در پستوي قلبتان مخفي كنيد ! صدايش را در نياوريد !  

بي خيال همه چيز شويد ! لطفــا فكر نكنيد !! خواهش ميكنم ! كمي براي خودتان حرمت قائل باشيد ! شما هم ...

شما هم آدميد ! شما هم دل داريد ! شما هم عاشق ميشويد ! شما هم .. شما هم حق داريد !!

 

 

بايد صبـور باشم ! مثل همه اين سالهاي گذشته ! مثل هميشه .. !

نبايد پيش از رسيدن واقعه ، به آن فكر كنم ! نبايد آخرين توش و توان اين روح خسته و وامانده را قبل از رسيدن بگيرم ! بايد بمانم ! بمانم تا رسيدن .. و ببينم !

بايد مقاوم باشم ! آخـر آن روزي ميايد كه " تو "  را هم در بهترين شب زندگيت در كنار " او " ببينم ! پس از حالا بايد آماده شوم ! بايد تمرين كنم ! بايد بسنجم ، ميزان مقاومتم را ! بايد آرام باشم ! بايد ...

 

 

همه اين بايد ها را مي دانم و نمي دانم !

نمي دانم چه خواهد شد ! اما از خـدا مي خواهم براي يك بار هم كه شده اختيار اشكهايم به دست خودم باشد ! نمي خواهم دم به دم چشمان ِ سرخ و نمدارم را از نگاهها مخفي كنم و واهمه رسوا شدنم لحظه اي رهايم نكند ! نبايد كسي بداند ! نبايد سر درد بگيرم ! نبايد خسته شوم ! نبايد بي حوصله شوم ! نبايد عصبي شوم ! نبايد !! ...

بايد آرام باشم ! بايد شاد باشم ! بايد لذت ببرم !!

مي خواهم ببينمت ! " تو " را ، در آن شب آنجـا .. اما ! نمي خواهم " او " را ببينم !

چه آرزوهاي محالي !! چطور مي توانم چشمانم را به ديدنش ببندم و نگاهم تنهـا حضور " تو " را قاب بگيرد ؟!! و خوب ميدانم نمي شود ...

كاش ميدانستي با چه ترسي آخرين روزها را طي مي كنم ! كاش مي فهميدي چه غـم سنگيني است ! كاش ميديدي قلبم را ! كاش با من بودي !!!

 

مي بندم ! مي بندم ! همه دريچه هاي فكرم را ! همه پنجره هاي احساسم را ! بايد بسته باشد ! بيچاره اين روح خسته و قلبي كه شكسته است و هنوز هم عاشقانه مي تپد !

بيچـاره دلـم ...



نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 1:3 بعد از ظهر

|+|

http://delnaz1364.blogfa.com

 

همه شب با دلـم كسي مي گفت :

« سخـت آشفتـه اي ز ديــدارش

صبحـــدم با ستـارگـان سپيــد

ميرود ، ميرود ، خدانگهــدارش »

من به بوي تو رفتـه از دنيــــا

بـي خبــر از فـريب فـــرداهـا

مي شكفتـم ز عشـق و مي گفتم

« هر كه دلـداده شد به دلـدارش

ننشينـــد بــه قصــــد آزارش

برود ، چشــم من بـه دنبــالش

برود ، عشـق من نگهـــدارش »

آه ، اكنـون تو رفته اي و غروب

سـايه مي گسترد به سينـه راه

نـرم نـرمك خــداي تيـره غــم

مي نهــد پـا بـه معبـد نگهـــم

مي نويسـد به روي هــر ديـوار

آيـه هـايي همـه سيــاه ِ سيــاه

 

فــروغ فــرخــزاد

 

 

مي دانم كه ميداني اين بار هم براي تو مي نويسم !! مثل همه دفعات گذشته !! تمام حرفهاي ناگفته ام براي توست ! تنهــا و تنهـا براي تو ! و سهـم من از تو خاطره اي است لبريز از عطـر خوش عشق ! و سهـم من براي تو ، قلب كوچكي است كه هنوز هم عاشقانه در هر تپشش ، شعـر دلـدادگي را زمـزمه ميكنـد و سهم من از خود ...

راستي سهم من از من چيست ؟!! خاطراتي لبريز از ياد تو ؟ چشمان تا ابد بارني ام به خاطر تو ؟ آسمان هميشه ابري دلم در هواي تو ؟ نگاه همواره مشتاقم در پي تو ؟ هرم نفسهايم به اميـد تو ؟ رؤياهاي شيرينم براي تو ؟ قلب كوچك و عاشقـم از آنِ تو ؟ عشق پاك و پر شورم به تو ؟ يا زندگيم ؟؟ زندگيم هم فــداي تو .. !

اصلا اين چه مني است !! تو بگو ، خود را من بدانم يا رو در روي خود بايستم و صدابزنم خود را : " تو " ... !!

 

 

مي دانم كه اين بار هم حرفهـايم را نخواهي خواند !! مثل همه دفعات گذشته !! اما من باز هم براي تو مي نويسم ! خوب مي دانم از دل پر دردم هيچ خبر نداري ! تو تنهـا مي داني ، " دوستت دارم ! " خودم بارها اين را برايت زمزمه كرده ام !! آخرين بار همين ديروز بود !! همين حوالي .. اما تو هرگر نمي داني كه در اين قلب عاشق چه دردها نهفته است ! تو هرگز عمق عشقم را نخواهي ديد ! و نخواهي فهميد ، تو ؛ همه زندگي من بودي و هستي ..! و من چگونه سايه به سايه در تعقيبت بودم و جز به جز ِ زندگيت را دنبال مي كردم و چه بي صـدا مي شكستم ...

 

 

مي دانم كه اگر تو حرفهايم را نخواهي شنيد ، اگر قلب هزار پاره ام از درد را نخواهي ديد ، اما خــدايي هست كه صــدايم را مي شنود حتي وقتي حرفي با او نميزنم و دردهايم را مي داند بي اينكه برايش بگويم  و قلبم را مي بيند وقتي ديواري از سنگ به دور آن كشيـده ام و دستان سـردم را مي گيرد وقتي براي گرم كردنشان ، در خود فــرو بردمشان  .

 مي دانم كه خــدا مـرا مي بيند ! مي شنود ! مي فهمـد !! آخـر هر چه باشد او خــداست !!!

 

 

و من مي دانم كه به پايان رسيـده ام ، تو توانستي قلبم را بگيري ، و عشقم . را حتي خودم را از من !! شايد بتواني زندگيم را هم بگيري و مرا برساني به آرزوي ديرينـه ام ! آرميدن براي ابد .. با قلبي كه هنوز هم براي تو مي تپد ! اما هرگز نخواهي توانست اميــدم را از من بگيـري !!! آري .. ! سهـم من از من اميـد است !

اميـدي كه در بدترين و تاريكترين روزها ، تنهـا همـراه دل شكسته ام بود .. و به نورش همـواره قلبم روشنـايي داشت و زندگيم معنـا !

باز هم اين اميـد زنده ام مي دارد ! اصلا آدمي به اميد زنده است !! و من اين بار هم به حرمت حضورش ، خط مي كشم به روي تمامي تيرگي ها و مرهم مي نهم همه زخم هايم را و قلبم را از نو مي سازم باز هم سـرشـارش خواهم كرد از عشـق تو ! و عطر دان وجودم را پر خواهم كرد از عطـر تنت ، و نگاهت را براي دلم قاب خواهم كرد ، آن هنگام كه چشمان مبهوت ِ مشتـاقم در زلال نگاهت گـره خورد !! و من زنــدگي يافتـم!

 

 

بـاز از يك نگـاه گــرم تو يـافت

همــه ذرات جــان من ، هيجــان

همه تن بودم اي خــدا ،  همـه تن

همه جان گشتم اي خدا، همه جان

چشــم تو اين سيـاه افسـونكـار

بستـه با صـد فـريب راهـــم را

جــز نگـاهت پنـاهگـاهـم نيست

كـز تو پنهــان كنـم نگـاهــم را

***

بي تو دراين غروب خلوت و كور

من و يـاد تو عــالــمي داريــم

چشمت آئينه دارِ اشك من است

شبچـراغـي و شبنـمي داريـم

 

فـريـدون مشيـري

 

 

 

شايد خطاست ! اما انسان به هـر آنچـه كه مي خـواهـد مي رسـد !!

 

 

 



نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 8:52 بعد از ظهر

|+|

http://delnaz1364.blogfa.com

دل از سنگ بايـد كه از درد عشـق

ننـالـد ، خـــدايـا ، دلم سنگ نيست

مـرا عشـق او چنـگ انـدوه سـاخت

كه جز غم در اين چنگ آهنگ نيست

به لب جــز ســـرود اميـــدم نبـود

مـرا بانگ اين چنگ خـامـوش كـرد

چنـان دل به آهنگ او خــو گـرفت

كه آهنگ خـود را فــرامـوش كـرد

نمـي دانـم اين چنـگي سـرنـوشـت

چه مي خواهد از جـان فرسـوده ام

كجـا مي كشـاننـدم اين نغمـه هـا

كـه يك دم نخـواهـند آســـوده ام

دل از اين جهـان بـر گرفـتم دريـغ

هنـوزم به جـان آتش عشـق اوست

در اين واپسيــن لحظــه زنـدگـي

هنـوزم در اين سينــه يك آرزوست :

دلـم كـرده امشب هـواي شــراب

شـرابي كه از جـان بر آرد خــروش

شـرابي كه بينـم در آن رقص مـرگ

شـرابي كه هـرگـز نيـايم به هـوش !

مگـر وارهـم از غـم عشـق او

مگـر نشنوم بانگ اين چنگ را

همه زنـدگي نغمـه مـاتـم است

نمي خواهم اين ناخوش آهنگ را

فـريـدون مشيـري

 

 

خسته ام ! اينقدر خسته كه ميخوام همه چيـز رو بذارم و برم !

برم يه جـاي دور ! جايي كه هيچ رد و نشوني از من نداشته باشه ! اينقدر دور ، كه حتي خودم هم فراموش كنم اسمم رو و هر چيزي كه تعلق به من داره !!!

روزهاست كه به فكرم اجازه پرواز ندادم ! و به مغزم مجال تنفس ! روزهاست كه خاطراتم رو زنداني گوشه تاريكي از ذهنم كردم و حتي فرصتي براي هواخوري بهشون ندادم ! و من خودم رو مشغول كردم ! درگير چيزاهاي بيخود تا ثانيه اي مجال بازگشت نداشته باشم !

اما گاه روزنه هايي باز مي مونه ! روزنه هاي كوچيكي كه هوا و نور رو به اين زندان سرد و تاريك هديه ميده و خاطراتم از همين اندك مايه جون ميگيره !!

 

 

روزهاست به خودم اجازه ندادم تنها باشم ! كه خلوت كنم با خودم و باشم فقط و فقط براي خودم و دلم ! اما امروز بعد از مدتها ما تنها شديم !! من ، خودم ، ذهنم ، فكرم و سيل خاطراتم !!

هنوز تو خلسه خوشايند رويا ديشب بودم ، كه فرصتي دست داد براي خلوت با خودم و من ديدم با وجود همه تلاشهام هنوز ايستادم در نقطه اي به نام هيچ !!

 

 

در نهايت درموندگي فهميدم همه تلاشم براي فراموش كردن تموم روزهاي گذشته ناتوان تر بود از هجوم خاطراتي كه دنبال فرصتي بودن براي خودنمايي ! تنها كاري كه براي خودم كرده بودم  ، زنداني كردن همه يادها بود !! بي اينكه عملا از ياد رفته باشن !!!

 

 

حقيقت اينه كه با وجود همه شكستن ها و نااميدي ها هنوز ته قلبم در انتظار معجزه اي نشستم !

حقيقت اينه كه من هنوز به معجزه ايمان دارم !! و يقين دارم خـــدا ميتونه يك شب به مهموني دل كوچيك من بياد و اونجا رو ستاره بارون كنه ! اگه بخــواد !! و معجـزه اتفاق ميفته ! وقتي اراده قدرتمند خـدا بر اين قرار بگيره كه دلي در اوج نااميدي ، به يكباره لبريز از شوق زندگي بشه !

فقط اگه اون قدرت بي نظير بخـواد !!

و من هنوز با ته مونده ايمان و اعتقادم ، در انتظار اون لحظــه ويژه خـــدايي هستم ! منتظر ساعتي كه با تلنگردست خدا به روي شونه خسته ام غافلگيـر بشم !! و ميدونم اون تنهـا و تنهــا كسيه كه ميتونه درست در زماني كه نفس از دميدن باز ميمونه و كوير خشك سينــه رويش هيچ جـوانه عشـق و اميـدي رو به انتظـار ننشسته ، بارون رحمتش رو به اين زمين لم يزرع ارزاني كنه و قلب شكسته اي رو لبريز كنه از شوق و عشق و انتظار !!

و من هنوز به معجــزه معتقدم ! و منتظـر ..

و به دعـاي عميق و خالصـانه !

 و هنوز گاهي با خودم ميگم شايد همه چيز از اون شب _ شبي كه نميدونم چه واژه اي بايد تنگ دلش بذارم تا واگو كنه احساساتم رو _ شــروع شـد !!

يا نميدونم ! شايد هم به پايان رسيد و در هر حال اوني نشد كه فكر ميكردم ميشه !!

شايد اون لحظـه خــدا رو بلنـدتر صـدا كردم ! شبي كه با دلي شكسته و چشمايي باروني ايستادم رو به روي خــدا و از عميق ترين نقطه قلبم ، با ناتواني تنهـا و تنهـا سلامتيش رو خواستم و ديگه هيچ !! خوب يادمه كه گفتم ديگه نميخوامش ! فقط ميخوام قدر خودش رو بدونه و شكرگذار باشه براي همه نعماتي كه در اختيار داره و اين سرمايه گرونقدر رو به بيهودگي هـدر نده !!

شايد اون شب تقـديرم رو تغييـر دادم !

و من خوب ميدونم كه اگر حقيقتا عاشق باشم ، براي اجابت دعام بايد خوشحال باشم و تا ابد مديون لطف و محبت خــدا ! و من بايد خوشحال باشم .. !! بايد !

دلشكستگي و تنهـايي من بهـاي ناچيـزي هست ، در قبال سلامت و سعادت كسي كه هنوز هم سهـم مهمي از دلبستگي ها و دلتنگي هاي من رو براي خودش داره !

 

 

و چقـدر سخته تپيدن هاي دل و بي تفاوت گذشتن ها ! چقدر دردناكه قلب مشتاق ِ عاشق رو اسيـر زنجـره هاي عقل و غـرور كردن ! ديدن و نديد گرفتن ، و بي اعتنا رد شدن از كنار همه خاطرات شيريني كه مايه اميـد بود و حيات !

هنوز اون اسـم تپش قلبم رو بالا ميبره و هنوز اون ياد حلاوت بخش وجودمه ، و من اون شب با چه حالي وجودي رو كه قلب و روحم هر لحظه به سمتش كشيده ميشد ، نديده گرفتم و تمام مدت خودم رو بي نصيب كردم از لذت حضـور !!

 

 

ببخش منو اگه همه خاطراتم رو به عمد از ياد بردم !

 ببخش منو اگه مدتها بود جز حرفاي تلخ هيچ يادي از تو نداشتم !

 ببخش منو اگه تو اين مدت هيچ يك از اون روزهاي التهاب و عشق رو مرور نكردم !

ببخش منو اگه همه نشونه هاي شيرين عشق رو فراموش كردم !

 ببخش منو .. !!!

 

 

 و من هنوز به معجــزه ايمـان دارم .. ! و به دعـاي عميق و خالصـانه !

هر چند ديگه هـرگـز لبهـاي من به ترنم دعايي براي بازگشت عشق ، باز نميشه و قلب كوچيك من پذيرفته سهمش رو از زندگي !

 

 

 

پ . ن : امروز تنها شدم .. ناخواسته ! فقط خواستم روياي زيباي ديشب رو دوباره مرور كنم ! خوابي كه مثل بيداري من بود .. پر از عشق و بي سرانجام !! توي خوابم هموني بودي كه تو بيداري .. با همون دلبستگي به من و با همون تسليم در برابرتقدير !

ولي ناگهان به خودم اومدم !! خاطراتي رو كه به جرم عشق بازداشت كرده بودم ، سر برآورده بودن !

با همه تسليم و پذيرشم هنوز هم نمي تونم زير بار برم كه هيچي نبود ! هيچي ..

خــداي خوبم ! منتظـرم تا توي سياه ترين روزها ، به اعجـاز وجودت ، غافلگيرم كني و به من نور هديه بدي !! منتظــرم ..

 

ديدمت شبي به خواب و سـرخـوشم !

وه .. ! مگـر به خوابهـا ببينمت !