تبليغاتX
ღ با او بگو كه مهــر تو از دل نمي رود! ღ


ماهي هميشه تشنه ام،اي زلال تابناك ! يك نفس اگر مرا،به حال خود رها كني،ماهي تو جـان سپـرده روي خاك !










ويرايش قالب
WWW.DELNAZ.BLOGFA.COM

شعری برای تو ...

اين شعر را براي تو مي گويم :

در يك غـــــروب تشنه تابستان

در نيمه هاي اين ره شوم آغاز

در كهنه گور اين غــــــم بي پايان!

 ****

اينجا ، ستاره ها همه خاموشند!

اينجا ، فرشته ها ، همه گريانند!

اينجا ، شكوفه هاي گل مـــريم؛

بي قدر تر ز خار بيــــابانند!

 ****

اينجا نشسته بر سر هر راهي

ديو دروغ و ننگ و رياكاري

در آسمـان تيــــره نمي بينم

نوري ز صبح روشن بيداري!

 ****

اين شعر را براي تو مي گويم:

در يك غروب تشنه تابستان...!

فروغ فرخزاد

 ****

ســــــلام  ...

اين شعر رو براي تو ميگم ،

تو كه با حضور گرمت زيباترين لحظه ها رو به قلبم بخشيدي

تو كه با بودنت لذت تجربه عشق ، شيرين ترين طعم هستي

رو به من هديه كردي

تو كه به من ياد دادي ميشه دوست داشت و از همه چيز گذشت

تو كه با اومدنت اشتياق و انتظار رو برام معنا كردي

تو كه به من نشون دادي ميشه عاشق بود و مرزها رو نديد

تو كه به من ثابت كردي براي دو قلب عاشق ، فاصله معنا نداره

تو كه نشونم دادي عشق ميتونه راهنماي ادم باشه

دستت رو بگيره و راه رو برات هموار كنه

و تو با اشتياق فاصله ها رو پشت سر بذاري به شوق ...

يك ديــــــدار!!!

و تو ارزشمندترين هديه رو به من دادي

تو كه قلبت با قلبم پيوند ديرينه داره

تو كه باهات فراز و نشيب هاي زيادي رو پشت سر گذاشتم

تو كه كنارت لحظه هاي ناب زندگيم رقم خورد

با خنده هام خنديدي و با اشكم اشك ريختي...

تو كه مثل هيچ كسي نبودي ...

تو كه عاشقانه پذيرفتي هر چي گفتم

و به خاطر من تو حصار تنگي كه به دورت كشيدم موندي

و من صادقانه و از صميم قلبم دوستت دارم

و يك لحظه بودن با تو رو به تموم دنيا نميدم

تو و من ... كه اگه بحث كرديم به خاطر عشق بود

و بخشيديم ...باز هم به نيروي جادويي عشق

اين بار هم منو ببخش ...

با قلب مهربونت به پاس عشقمون اين بار هم از گناهم بگذر

كه اگه چيزي بود و اگه حرفي زدم همه از يك حس بود

حس قشنگ دوســـت داشتن تو ...!

 

با همه عشقم تقديم به تو كه مثل اسمت

 اميــــــــد 

رو به زندگيم اوردي...!

 

اي شب ، به پاس صحبت ديرين ، خداي را

با او بگو حكايت شب زنده داري ام

با او بگو چه مي كشم از درد اشــتياق

شايد وفـــا كند ، بشتابد به ياري ام!

اي دل ، چنان بنال كه آن ماه نازنين

آگه شود ز رنج من و عشــق پاك من

با او بگو كه مهر تو از دل نمي رود!

هرچند بسته مـرگ ، كمر بر هلاك من1

اي شعر من ، بگو كه جدايـــي چه مي كند

كاري بكن كه در دل سنگش اثر كني

اي چنگ غــم ، كه از تو بجز ناله برنخاست ،

راهي بزن كه ناله از اين بيشتر كني

اي آسمــان ، به سوز دل من گواه باش!

كز دست غــم به كوه و بيابان گريختم

داري خبر كه شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشك ريختم!

اي روشنان عالم بالا! ســـتاره ها!

رحمي به حال عاشق خونين جگر كنيد

يا جان ز من بستانيد بي درنگ!

يا پا فرا نهيد و خـــــدا را خبر كنيد!

آري ، مگر خدا به دل اندازدش كه من

زين آه و ناله راه به جايي نمي برم

جز ناله هاي تلخ نريزد ز ساز من

از حال دل اگر سخني بر لب آورم!

آخر اگر پرستش او شد گناه من ؛

عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست!

تنها نه عشــــق و زندگي و آرزوي من ؛

او هستي من است كه آينده دست اوست!

عمــري مرا به مهــــر و وفـــا آزموده است

داند من آن نيَم كه كنم رو به هر دري!

او نيــز مايل است به عهــدي وفا كند

اما_اگر خــدا بدهد_عمر ديگري!

      

فريدون مشيري

 

 

 

.