اين شعر را براي تو مي گويم :
در يك غـــــروب تشنه تابستان
در نيمه هاي اين ره شوم آغاز
در كهنه گور اين غــــــم بي پايان!
****
اينجا ، ستاره ها همه خاموشند!
اينجا ، فرشته ها ، همه گريانند!
اينجا ، شكوفه هاي گل مـــريم؛
بي قدر تر ز خار بيــــابانند!
****
اينجا نشسته بر سر هر راهي
ديو دروغ و ننگ و رياكاري
در آسمـان تيــــره نمي بينم
نوري ز صبح روشن بيداري!
****
اين شعر را براي تو مي گويم:
در يك غروب تشنه تابستان...!
فروغ فرخزاد
****

ســــــلام ...
اين شعر رو براي تو ميگم ، 
تو كه با حضور گرمت زيباترين لحظه ها رو به قلبم بخشيدي
تو كه با بودنت لذت تجربه عشق ، شيرين ترين طعم هستي
رو به من هديه كردي
تو كه به من ياد دادي ميشه دوست داشت و از همه چيز گذشت
تو كه با اومدنت اشتياق و انتظار رو برام معنا كردي
تو كه به من نشون دادي ميشه عاشق بود و مرزها رو نديد
تو كه به من ثابت كردي براي دو قلب عاشق ، فاصله معنا نداره
تو كه نشونم دادي عشق ميتونه راهنماي ادم باشه
دستت رو بگيره و راه رو برات هموار كنه
و تو با اشتياق فاصله ها رو پشت سر بذاري به شوق ...
يك ديــــــدار!!!
و تو ارزشمندترين هديه رو به من دادي
تو كه قلبت با قلبم پيوند ديرينه داره
تو كه باهات فراز و نشيب هاي زيادي رو پشت سر گذاشتم
تو كه كنارت لحظه هاي ناب زندگيم رقم خورد
با خنده هام خنديدي و با اشكم اشك ريختي...
تو كه مثل هيچ كسي نبودي ...
تو كه عاشقانه پذيرفتي هر چي گفتم
و به خاطر من تو حصار تنگي كه به دورت كشيدم موندي
و من صادقانه و از صميم قلبم دوستت دارم
و يك لحظه بودن با تو رو به تموم دنيا نميدم
تو و من ... كه اگه بحث كرديم به خاطر عشق بود
و بخشيديم ...باز هم به نيروي جادويي عشق
اين بار هم منو ببخش ...
با قلب مهربونت به پاس عشقمون اين بار هم از گناهم بگذر
كه اگه چيزي بود و اگه حرفي زدم همه از يك حس بود
حس قشنگ دوســـت داشتن تو ...!
با همه عشقم تقديم به تو كه مثل اسمت
اميــــــــد
رو به زندگيم اوردي...!
اي شب ، به پاس صحبت ديرين ، خداي را
با او بگو حكايت شب زنده داري ام
با او بگو چه مي كشم از درد اشــتياق
شايد وفـــا كند ، بشتابد به ياري ام!
اي دل ، چنان بنال كه آن ماه نازنين
آگه شود ز رنج من و عشــق پاك من
با او بگو كه مهر تو از دل نمي رود!
هرچند بسته مـرگ ، كمر بر هلاك من1
اي شعر من ، بگو كه جدايـــي چه مي كند
كاري بكن كه در دل سنگش اثر كني
اي چنگ غــم ، كه از تو بجز ناله برنخاست ،
راهي بزن كه ناله از اين بيشتر كني
اي آسمــان ، به سوز دل من گواه باش!
كز دست غــم به كوه و بيابان گريختم
داري خبر كه شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشك ريختم!
اي روشنان عالم بالا! ســـتاره ها!
رحمي به حال عاشق خونين جگر كنيد
يا جان ز من بستانيد بي درنگ!
يا پا فرا نهيد و خـــــدا را خبر كنيد!
آري ، مگر خدا به دل اندازدش كه من
زين آه و ناله راه به جايي نمي برم
جز ناله هاي تلخ نريزد ز ساز من
از حال دل اگر سخني بر لب آورم!
آخر اگر پرستش او شد گناه من ؛
عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست!
تنها نه عشــــق و زندگي و آرزوي من ؛
او هستي من است كه آينده دست اوست!
عمــري مرا به مهــــر و وفـــا آزموده است
داند من آن نيَم كه كنم رو به هر دري!
او نيــز مايل است به عهــدي وفا كند
اما_اگر خــدا بدهد_عمر ديگري!
فريدون مشيري