دلم مي خواست : دنيـا رنگ ديگر بود خــدا ، با بنده هايش مهـربان تر بود ازين بيچــاره مردم ياد مي فـرمود !
دلم مي خواست زنجيـري گران ، از بارگاه خويش مي آويخت كه مظلومان ، خـدا را پاي آن زنجيـر ز درد خويشتن آگاه مي كردند .
چه شيرين است : وقتي بي گناهي داد خود را از خــداي خويش مي گيرد . چه شيرين است ، اما من ، دلم مي خواست : اهل زور و زر ، ناگاه ! ز هر سـو راه مردم را نمي بستنـد و زنجيـر خــدا را بر نمي چيـدند ! دلم مي خواست : دنيـا خانه مهـر و محبت بود دلم مي خواست : مردم ، در همه احوال با هم آشتي بودند . طمع در مال يكديگر نمي كردند . كمـر بر قتل يكديگر نمي بستـند مــراد خويش را در نامرادي هاي يكديگر نمي جستنـد ، ازين خون ريختن ها ، فتنه ها ، پرهيز مي كردند، چو كفتاران خون آشام ، كمتر چنگ و دندان تيـز مي كردند !
چه شيرين است وقتي سينـه ها از مهـر آكنده است چه شيـرين است وقتي ، آفتاب دوستي ، در آسمـان دهـر تابنـده است . چه شيرين است وقتي ، زندگي خالي ز نيـرنگ است .